از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ١٩٢ - واقعه دو طفلان مسلم به نقل مرحوم صدوق
سر راه و گفت اى نور ديدگان شما را دشمن بسيار است از دشمنان ايمن مباشيد، پس شب را سير كنيد و روز پنهان شويد تا آنكه حق تعالى براى شما فرجى كرامت فرمايد .
پس آن دو كودك نورس در آن تاريكى شب راه مىپيمودند تا گاهى كه به منزل پيرهزنى رسيدند پيرهزن را ديدند نزد در ايستاده از كثرت خستگى ديدار او را غنيمت شمرده نزديك او شتابيدند و فرمودند : اى زن ما دو طفل صغير و غريبيم و راه بجائى نمىبريم چه شود برما منّت نهى و ما را در اين تاريكى شب در منزل خود پناه دهى، چون صبح شود از منزلت بيرون شويم و به طريق خود رويم .
پيرهزن گفت : اى دو نور ديدگان شما كيستيد كه من بوى عطرى از شما مىشنوم كه پاكيزهتر از آن بوئى به مشامم نرسيده؟
گفتند : ما از عترت پيغمبر تو مىباشيم كه از زندان ابن زياد گريختهايم .
آن زن گفت : اى نور ديدگان من مرا دامادى است فاسق و خبيث كه در واقعه كربلاء حضور داشته مىترسم امشب به خانه من آيد و شما را در اينجا ببيند و به شما آسيبى رساند .
گفتند : شب است و تاريك است و اميد مىرود كه آن مرد امشب اينجا نيايد، ما هم بامداد از اينجا بيرون مىشويم .
پس زن ايشان را به خانه آورد و طعامى براى ايشان حاضر نمود، كودكان طعام تناول كردند در بستر خواب بخفتند .
و موافق روايت ديگر گفتند : ما را به طعام حاجتى نيست، از براى ما جانمازى حاضر كن كه قضاى فوائت خويش كنيم، پس لختى نماز بگذاشتند و بعد از فراغ به خوابگاه خويش آرميدند طفل كوچك برادر بزرگ را گفت : اى برادر چنين اميد مىرود كه امشب شب راحت و ايمنى ما باشد بيا دست بگردن هم كنيم و استشمام رائحه يكديگر نمائيم پيش از آنكه مرگ ما بين ما جدائى افكند، پس