از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٩٥٠ - مكالمات امام سجاد عليه السلام با يزيد پليد
|
اقاد ذليلا فى دمشق مكبّلا |
و مالى من بين الخلايق شافع |
اى جدّ عاليمقدار من بيمار را با حالت ناتوانى و نهايت ذلّت مقيد و مغلول بشام درآوردند اكنون قصد كشتن مرا هم دارند و كسى نيست شفاعت كند قال و جعلت عمّاته و اخواته يتصارخن و يبكين حوله تمام اسيران از عمه و خواهران در گرد شمع امامت حلقه زدند صدا به ناله و صيحه بلند كردند امّ كلثوم سلام اللّه عليها رو كرد به يزيد و فرمود يا يزيد الملعون لقدا رويت الارض من دماء اهل البيت و لم يبق غير هذا الصبىّ الصّغير اى بىمروّت تو كه زمين را از خون اهل بيت رسالت رنگين كردى غير از اين جوان بيمار كسى باقى نمانده
|
اين غم رسيده را بمن مبتلا ببخش |
برما نگه مكن برسول خدا ببخش |
|
|
برما ستمكشان به جز اين محرمى نماند |
محزونيش ببين و بخير النّساء ببخش |
|
|
خونى در او نمانده كه ريزى ز پيكرش |
ما را بخون ناحق او خونبها ببخش |
|
|
بيمار و نوجوان و پدر كشته و اسير |
برحرف او نظر مكن مدّعا ببخش |
|
|
هرچند دل ز سنگ بود سختتر ترا |
اى سنگدل براين دل مجروح ما ببخش |
|
|
دانى كه ما نبيره سالار محشريم |
ما را ز بيم پرسش روز جزا ببخش |
ثم تعلقت النّساء به جميعا تعلق الشّفقى يعنى شصت و چهار زن و بچه اسير به دامن بيمار درآويختند و وى را مثل جان در برگرفتند و هنّ يند بن و اقلّة رجالا همه به فرياد و فغان مىگفتند امان از بىكسى بزرگان مردان ما را كشتند زنان را