از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٢٠١ - واقعه دو طفلان حضرت مسلم بن عقيل سلام الله عليه به نقل مرحوم ملا حسين كاشفى در كتاب روضة الشهداء
اى برادر هنوز ما بردر شهريم مبادا كه جمعى به ما رسند و بار ديگر به قيد ايشان گرفتار گرديم، پس بنگريستند و بردست چپ ايشان خرماستانى بود روى بدانجا نهادند و برلب چشمه درختى ديدند سالخورده و ميانتهى به ميان آن در آمده قرار گرفتند و چون وقت نماز پيشين درآمد كنيزك حبشى آمد و آفتابه در دست چون به لب چشمه رسيد نگاه كرد عكس آن دو جوان در چشمه مشاهده نمود حيران بماند
|
دل صورت زيباى تو در آب روان ديد |
بىخود شد و فرياد برآورد كه ماهى |
كنيزك بالا نگريست چه ديد
شعر
|
دو گل از گلشن دولت دميده |
دو سرو از باغ خوبى سركشيده |
|
|
دو ماه از برج خوبى رخ نموده |
ز ديده چشمه باران گشوده |
|
|
يكى مانند مهر از دلربائى |
يكى چون آب خضر از جانفزائى |
|
|
گل رخسارشان زير كلاله |
شده از گريه خونين همچو لاله |
|
|
لب آن گشته خشك از آتش غم |
رخ اين ماندهتر از اشگ ماتم |
چون كنيزك را نظر برجمال باكمال آن دو اختر فرخنده فال اوج عزّت و اقبال افتاد به تماشاى آن دو آفتاب برج هدايت و رشاد آفتابه از دست بنهاد و پرسيد كه شما چه كسانيد و چرا در ميان اين درخت پنهانيد، ايشان فرياد بركشيدند كه ما دو كودك يتيميم و درد يتيمى كشيده و دو محزون غريبيم رنج محنت غريبى چشيده از پدر دور افتاده راه گم كرده و پناه بدين منزل آوردهايم .
كنيزك گفت : پدر شما كه بود؟
ايشان چون نام پدر شنودند چشمههاى آب حسرت از ديده گشودند .