از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٦٦٣ - روايت سوم و نقل مرحوم شيخ طريحى در منتخب
روايت سوّم و نقل مرحوم شيخ طريحى در منتخب
مرحوم طريحى در منتخب مىنويسد : عبّاس سلام اللّه عليه علمدار برادرش حضرت ابا عبد اللّه الحسين عليه السّلام بود چون ديد برادران و خويشاوندان و بنى اعمام جملگى رفته و به منزل مقصود رسيدند سيل خون از ديده بباريد و آه دردناك از دل بركشيد و از مرگ ياران گريست و از اشتياق ملاقات رب الارباب از سوز دل ناليد فحمل الرّاية و جاء نحو اخيه الحسين عليه السّلام و قال هل من رخصة
پس با چشم گريان علم را آورد بالاى سر برادر گرفت و عرض كرد : برادر حالا ديگر وقت مرخصى است كه جانم را فدايت كنم .
فبكى الحسين بكاء شديدا حتّى بلّ ازياقه، امام عليه السّلام گريه سختى نمود بطورى كه از اشگهاى چشمان مباركش جامه آن حضرت مرطوبى شد و فرمود :
كنت العلامة من عسكرى و مجمع عددنا فاذا انت مضيت يؤل جمعنا الى الشّتات و عمارتنا تنبعث الى الخراب اى برادر تو علمدار لشگر من بوده و گرد تو نفرات و عدد لشگر من جمع هستند و وقتى تو از بين ما بروى اجتماع ما به افتراق و آبادى ما به خرابى مبدّل مىشود .
شعر
|
شاه فرمود اى علمدار رشيد |
اذن جنگ از من مدار اكنون اميد |
|
|
ترك جان با يار جانى مشكل است |
بىتو يك دم زندگانى مشكل است |
|
|
گر بسر دارى هواى وصل خود |
شاه را باشد علمدارى ضرور |
فقال العبّاس : فداك روح اخيك يا سيّدى قد ضاق صدرى عن الحيوة الدّنيا