از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ١٣٤ - گرفتار شدن هانى بن عروه بدست عبيد الله بن زياد
هانى اندكى آرام گرفت به تقدير الهى تن در داد و به زبانحال گفت :
شعر
|
من همان لحظه وضوء ساختم از خون گلو |
كامد از در ببرم مسلم و برخانه نشست |
|
|
مال و جان مىنهم امروز به تابوت فنا |
پنج تكبير زنم يكسره برهرچه كه هست |
بهرصورت هانى با همراهان وارد بارگاه شد، مجلسى آراسته و محفلى از اعيان و اركان ديد كه جملگى نشستهاند چون چشم ابن زياد به هانى افتاد گفت : اتتك بخائن رجلاه ( يعنى آورد تو را دو پاى خائن )
هانى از اين كلام بدگمانتر شد آمد تا به جائى كه شريح قاضى نشسته بود، ابن زياد به تشريح گفت :
|
اريد حياته و يريد قتلى |
عذيرك من خليلك من مراد |
من حيات و زندگانى او را مىخواهم ولى او كشتن من را طالب است ....
هانى فرمود : اى امير چه مىگوئى و اين چه عبارتى است كه برزبان جارى كردى، من چه كردهام و كدام خيانتى را نمودهام؟
ابن زياد گفت : اين چه فتنههاست كه در خانهات به پا كردهاى، مسلم را در منزلت راه داده و او را در ظل خود پناه دادهاى و مردم را به بيعت با حسين دعوت مىكنى، اسباب و اسلحه كار و مردان كارزار به دور خود جمع كردهاى، گمان مىكنى من از اينها خبر ندارم؟
هانى چارهاى نديد غير از اينكه بگويد : اى امير آنچه مىگوئى من از آنها خبر ندارم نه من اين كارها را كردهام و نه مسلم در خانهام مىباشد .
ابن زياد در غضب شد گفت : معقل غلام حاضر شود، چون چشم هانى برمعقل افتاد فهميد همه فتنهها از او سر زده، ابن زياد گفت : اين شخص را