از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٦٦٦ - روايت سوم و نقل مرحوم شيخ طريحى در منتخب
بيائيد اين حاجت برادرم را برآوريد و نصيحت مرا بپذيريد .
آن بىحيا مردم نصايح سودمند باب المراد را شنيدند بعضى به گريه درآمدند و برخى ساكت بودند و جمعى به كنارى رفتند و از مركب بزير آمدند خاك بسر مىريخته و اشگ مىباريدند .
شعر
|
شد نفسها بند اندر سينهها |
مشتعل شد برگروهى كينهها |
|
|
چونكه حرفش را جوابى كس نداد |
غير اين منطق زبانى برگشاد |
فرمود اى گروه بىانصاف اگر اين كار را هم نمىكنيد پس قدرى از اين آب كه مهريّه مادرش فاطمه زهرا است باو بدهيد كه اطفال خردسال او هلاك نشوند .
از اين سخن لشگر بيشتر به گريه درآمدند، شمر با شبث بن ربعى از لشگر جدا شدند به نزد ماه بنى هاشم آمدند آهسته گفتند : اى پسر ابو تراب برو به برادرت بگوى اگر تمام عالم را آب فروگيرد و در تصرّف ما باشد قطرهاى از آن نه به تو و نه به اهل و اطفالت خواهيم رساند مگر سر اطاعت در مقابل امام زمان يزيد بن معاويه فرود آورى .
قمر بنى هاشم مأيوس شد برگشت و خدمت برادر آمد و حكايت را بازگفت .
حضرت سر بزير انداخت و آنقدر گريست تا گريبانش از اشگ تر شد و قمر بنى هاشم نيز ايستاده و مىگريست لشگر هياهو مىكردند و دشنام و ناسزا مىگفتند كه در آفتاب سوختيم چرا به ميدان نمىآئيد و از ميان خيمه شيون زنان و ناله العطش طفلان بلند بود، عبّاس از جان سير و از عمر و زندگى به تنگ آمده بود