از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٣٢١ - كسانى كه امام عليه السلام از ايشان طلب يارى كردند
بطور جماعت دوباره خطبهاى ديگر خوانده و از ايشان استنصار كردند ولى آن سيهدلان و خيرهسرها در جواب آن حضرت گفتند :
ما مأموريم كه شما را بدست پسر زياد بدهيم .
٧- عمر بن سعد ملعون، امام عليه السّلام در شب ششم محرم الحرام كنار شريعه فرات، با اين خبيث خلوت كرده و فرمودند : اى پسر سعد، اگر با من باشى براى تو بهتر است .
آن مخذول گفت : اگر به نصرت تو بيايم مىترسم پسر زياد خانه من را خراب كند .
حضرت فرمودند : من خانهاى بهتر برايت بنا مىكنم .
گفت : مىترسم باغ و املاك مرا تصرّف كند .
حضرت فرمودند : من املاكى بهتر در حجاز بتو مىدهم .
گفت : عيال و ناموس و اطفال دارم برآنها مىترسم .
حضرت كه نام عيال و ناموس و اطفال شنيدند ساكت شده و از آن روسياه بدبخت رو برگردانيدند
٨- طائفه بنى اسد و شرح آن اين است كه :
وقتى عدد لشگر دشمن در كربلاء به سى يا صد و يا چهار صد هزار رسيد على اختلاف الرّوايات جناب حبيب بن مظاهر در دل شب به طور ناشناس خود را به قبيله بنى اسد رسانيد فرياد زد :
يا قوم هذا عمر بن سعد قد احاط بالحسين اى قوم زندگى برهمه ما حرام است زيرا امام و پيشواى ما در ميان لشگر كوفه و شام گرفتار مانده و راه نجاتى براى حضرت نيست .
با ارشاد و دلالت آن بزرگوار جمعيّتى از آنها را برداشت و با خود آورد و چون بنزديك اردوى همايونى رسيدند عمر سعد ملعون از آمدن آنها مطّلع شد ارزق