از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٣٥٤ - مقاله مرحوم واعظ قزوينى در رياض القدس
درآمد و شب پنجم محرّم فرارسيد به نقل ثقات از روات در چنين شبى امام عليه السّلام با دلى گرفته و خاطرى آشفته از ميان خيمه مانند ماه دو هفته بيرون آمد، عمامه پيغمبر برسر و دراعه آن سرور در بربه يكى از ياران فرمود برو نزد پسر سعد بگو پسر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله مىفرمايد مىخواهم در ميان دو لشگر تو را ملاقات كنم و با تو چند دقيقه در خلوت صحبت دارم .
فرستاده امام عليه السّلام بنزد عمر سعد آمد پيغام را رسانيد، آن ملعون از لشگرگاه خود جدا شد و امام هم روان گرديدند بساطى در جاى خلوتى انداخته مجلس را از اغيار پرداخته خامس آل عبا با پسر سعد بىحيا در آن بساط قدم نهادند دست يكديگر گرفتند
شعر
|
بيك جا نشستند ايمان و كفر |
حسين، جان ايمان، عمر، جان كفر |
|
|
در آن بزم با هم زمانى دراز |
ز مردم نهانى بگفتند راز |
حفص و دريد بربالاى سر عمر ايستاده، على اكبر و عباس نيز بربالاى سر امام عليه السّلام ايستاده بودند .
عمر بن سعد آنچه را كه ابن زياد در نامه نوشته و وى را موظّف باجراء آن كرده بود براى امام عليه السّلام بازگو كرد و خلاصه آن سخنان اين بود كه :
ابن زياد گفته شما بايد با يزيد بيعت كنيد و در غير اين صورت اوّل آب را برشما و اصحاب شما مىبندم و پس از محصور واقع شدن به حرب شما پرداخته و همان طوريكه عثمان را تشنه كشتند شما را نيز تشنه مىكشيم .
امام عليه السّلام سخنان ابن سعد را شنيدند و سپس از روى نصيحت فرمودند :
ويلك يابن سعد اما تتّقى اللّه الذّى اليه معادك واى برتو اى پسر سعد آيا از خدا نمىترسى از روز معاد باك ندارى اطاعت امر پسر مرجانه مىكنى و كمر قتل مرا برميان مىبندى و حال آنكه مىدانى من كيستم و چيستم، اگر دست خود را به