از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٢٠٨ - واقعه دو طفلان حضرت مسلم بن عقيل سلام الله عليه به نقل مرحوم ملا حسين كاشفى در كتاب روضة الشهداء
شعر
|
جفاكاران بسى هستند، امّا |
بدين تندى جفاكارى كه ديدست |
|
|
ندارى پيشه جز آزار دلها |
چنين شوخ دلآزارى كه ديدست |
حارث گفت : اى پسر سخن كوتاه كن و بگير اين تيغ و برو هردو را سر ببر .
گفت : لا و الله . هرگز اين كار نكنم و تو را هم نگذارم كه مرتكب اين امر شوى و زنش نيز زارى مىكرد كه مكن و خون اين بىگناهان در گردن مگير و ايشان را زنده پيش پسر زياد برتا مقصودى كه دارى محصّل گردد
او گفت : اكثر اهل كوفه هوادار اين مردمند، اگر من ايشان را به شهر برم امكان دارد كه عوام غوغا كنند و ايشان را از من بستانند و رنج من ضايع گردد، پس خود تيغ بركشيد و آهنگ شاهزادگان كرد و ايشان مىگريستند و مىگفتند : اى پير بركودكى و يتيمى و غريبى ما رحم كن و بربىكسى و درماندگى ما ببخشا .
شعر
|
سنگ را دل خون شود از نالههاى زار ما |
اين دل فولاد تو يك ذرّه سوهانگير نيست |
حارث گوش به سخن ايشان نكرده پيش دويد تا يكى از ايشان را بگيرد و هلاك كند، زن درآويخت كه اى ناخداى ترس، مكن و از جزاى روز قيامت برانديش، حارث در غضب شد و شمشير بزد و زن را مجروح ساخت، امّا چون پسر ديد كه مادرش زخم خورده و حارث مىخواهد كه زخم ديگرى بروى زند فى الحال برجست و دست پدر را گرفت و گفت : اى پدر با خود آى و آتش غضب را به آب فرونشان حارث تيغ حواله پسر كرد و بيك ضربت او را نيز بكشت، امّا چون زن پسر خود را كشت ديد غريو از نهادش برآمد و به واسطه زخمى كه خورده بود قوّت برخاستن نداشت، همين فرياد مىكشيد و به جائى نمىرسيد .