از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٢٨٤ - سخت گرفتن حر بن يزيد رياحى كار را برامام عليه السلام و تعقيب نمودنش اردوى حضرت و رها نكردنش ايشان را
مىدانى روان شويم .
طرماح در پيش رفت، امام حسين عليه السّلام و اهل بيت و اصحاب در عقب او برفتند، ديگر روز طرماح ايشان را به منزل عذيب هجانات رسانيد، چون آنجا فرود آمدند ناگاه ديدند كه حرّ با لشگر خويش بدان منزل رسيد، امام حسين عليه السّلام فرمود : موجب آمدن تو در عقب ما چيست؟
حرّ گفت : چون از آن موضع برفتى نامه عبيد اللّه رسيد و مرا به ضعف و بددلى منسوب كرده و سرزنشها نموده و ملامتها فرموده كه چرا بگذاشتى تا حسين بن على برفت و او را پيش من نياوردى .
امام حسين فرمود : اكنون بگذار تا به نينوى شويم .
حرّ گفت : نتوانم گذاشت، كار از دست من رفته است، اينك رسول عبيد اللّه با من است و امير فرموده كه وى ملازم من باشد هرچه گويم و كنم بازگردد و عبيد اللّه را بازگويد .
مردى از اصحاب امام حسين عليه السّلام بنام زهير بن قين بجلى گفت : يابن رسول اللّه بگذار با اين قوم جنگ كنيم كه ما را با اين قوم جنگ كردن آسانتر از آن باشد كه با لشگرى كه بعد از اين آيد .
آن حضرت فرمود : راست مىگوئى اى زهير ولى من به جنگ ابتداء نخواهم كرد، اگر ايشان جنگ ابتداء كنند آنگاه بدفع ايشان برخيزيم و اين ساعت مصلحت آن است كه به جانب كربلاء روان شويم چه آب فرات بدان موضع نزديك است بلكه متّصل به آن است اگر ايشان با ما جنگ كنند ما با ايشان جنگ كرده و از خداى تعالى مدد و معاونت خواهيم، پس آب از چشمهاى آن حضرت روان شد و هم در آن موضع فرود آمد و حرّ در مقابل او با هزار سوار منزل كرد .
امام حسين عليه السّلام قلم و كاغذ برداشت و به جماعتى از اشراف كوفه كه از ايشان توقّع دوستى و متابعت مىداشت نامه نوشت براين منوال :