از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٥٨٠ - شهادت جون غلام ابى ذر غفارى
بناى دشنام دادن و ناسزا گفتن نهادهاند غيرتش به جوش آمد و احوالاتش دگرگون گشت بطورى كه گويا نمىتوانست روى پا بند شود، امام عليه السّلام به روى او نظر كرد و اضطرابش را ديد و فرمود : چه اراده داشته و در چه خيالى مىباشى؟ انت فى اذن منى، اختيار تو با من است .
جون عرض كرد : قربانت خيال دارم كه سر در قدمت بيندازم كه ديگر تاب و طاقت ديدن اين حار زار تو را ندارم و نمىتوانم غريبى تو را به چشم خود ببينم و قدرت شنيدن ناسزا گفتن به تو را ندارم .
حضرت فرمودند : انّما تبعتنا طلبا للعافية فلا تبتلى بطريقتنا، تو در اين سفر با ما همراه شدى اميد عافيت و سلامتى داشتى اكنون اينجا زمين بلاء است باخبر باش خود را براى خاطر ما مبتلا به بلاء نسازى .
غلام ديد مولا بخاطر عطوفت و كرم از او عذر مىخواهد، خود را به قدمهاى آقا انداخت عرض كرد :
مولاى من نه اينكه تصور فرمائى من درماندهام، از روى كراهت و بىميلى عازم جان باختن شدهام، نه و اللّه بلكه ملاحظه مىكنم كه در روز رفاهيّت و آسودگى كاسهليس شما بودهام، امروز كه روز درماندگى است چطور شما را تنها و غريب بگذارم
شعر
|
روا باشد از من كه روز رفاه |
كنم كاسهليس درگاه شاه |
|
|
به هنگام سختى و بد روزگار |
تو را خوار بگذارم اى شهريار |
قربانت بروم، مىدانم چرا عذر مىآورى و ميل جان فدا كردن مرا ندارى، و اللّه انّ ريحى لمنتن و انّ حسبى لئيم ولونى لاسود، به خدا قسم مىدانم بوى من متعفن است و حسب و نژاد من تباه است و رويم سياه مىباشد، امّا اى مولا تو را به خدا به اين اوصاف زشت مرا از راه بهشت محروم مفرما كه بهشت خدا روى مرا منوّر و