از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٣٩١ - در توصيف شب عاشوراء
فصل دهم
در توصيف شب عاشوراء
|
احبّاء خلّونى و عيناى فابكيا |
رأيت هلال الهّم و الغمّ طالعا |
اى دوستان من، مرا با دو چشمانم واگذاريد، اى دو چشم من بگرييد كه خود ديدم ماه هم و غمّ را كه ماه محرّم است طلوع نموده
|
فما لك من شهر طلعت فانّما |
رأيت جيوش الهمّ عندك غالبا |
چه مىشود تو را اى ماه محرّم كه طلوع كردهاى همانا مىبينم كه لشكر حزن برتو غالب گرديده است .
|
و انّى ارى الاشجار فى الهمّ و الادى |
اظنّ لباس الورد بالدّم قانيا |
همانا مىبينم درختها را در غم و الم و گمان مىكنم كه گلها لباس قرمز از خون پوشيدهاند
|
ارى الطّير مغموما و فى كلّ جلمد |
من الدّمع ماء فى البوادى جاريا |
مىبينم مرغان را كه جملگى سر بزير بال غم فروبردهاند و در زير هرسنگريزهاى چشمهاى از خون در بيابانها جارى و روان است .
|
ارى الهمّ فى الآفاق شرقا و مغربا |
فلا ينجلى آنا و ما صار زايلا |
مىبينم كه همّ و غمّ مشرق و مغرب را فراگرفته و نه يك لحظه آسايش بهم رسد و نه برطرف مىگردد
|
فيا بدر لا تطلع حياء و لا تنر |
و قد صار نور اللّه فى الدّم آفلا |
پس اى ماه تابان حيا كن و ديگر طلوع مكن و نور نيفشان زيرا كه آن بزرگوارى كه نور خداوند بود در ميان خون غروب نموده
|
ءابكى على البدر المنير المشقّق |
ءللصّدر مرضوضا و للجسم عاريا |