از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٨٤٦ - به منبر رفتن ابن زياد پليد در مسجد و ژاژخايى او و خروج عبد الله عفيف عليه الرحمه و مفتضح نمودنش ابن زياد را
غضبناك شده امر كرد برويد بخانه اشراف و سادات بغتة و فجاة ايشان را با خويشان بگيريد و بياوريد جلاوزه و جنديه و فراشان ريختند به خانههاى ايشان جملگى را گرفتند و دست و ساعد و بازو بستند و آوردند حبس كردند از جمله عبد الرحمن محبّ ازدى بود كه رئيس برقبيله ازد بود پس ابن زياد ناكس محمّد بن اشعث و عمرو بن حجّاج و شبث را طلبيد و گفت برويد اين كور ظاهر و باطن را بياوريد اين سه سردار خونخوار با غلامان و فراشان خود روى بخانه عبد اللّه عفيف آوردند خبر بطايفه ازد رسيد ازديّون از مرد و زن جمعيّت كردند و به در خانه عبد اللّه آمدند چون ممانعت كردند جنگ درپيوست و هنگامه برسر پا شد طايفه ازد كه هجوم عام كرده بودند براصحاب ابن زياد غالب شدند جمعى را كشتند و جمعى را مجروح و زخمى كردند خبر به ابن زياد دادند آن ولد الزّنا قبيله مضر را به كمك فرستاد در ميان ايشان قتال عظيم شد خلقى كثير از طرفين كشته شدند اين دفعه لشگر ابن زياد غلبه كردند هجوم به در خانه عبد اللّه عفيف آوردند در خانهاش را شكستند عبد اللّه دخترى داشت كه پرستارى پدر مىكرد، فرياد برآورد پدر در خانه را شكستند و الآن است كه مىريزند و ترا مىبرند و مرا بىپدر مىكنند، اين بگفت و شروع كرد به شيون نمودن .
عبد اللّه گفت نورديده مترس و دل مرا مشكن و شمشير مرا بياور در پهلوى من بايست ببين از هرطرف مىآيند مرا خبر كن تا دمار از روزگارشان برآورم آن دختر شمشير پدر را از غلاف كشيده بدست وى داد و خود در پهلوى پدر ايستاد كه ناگاه سپاهيان با قعقعه سلاح و شعشعه تيغ و رماح با عربده و هلهله بخانه درآمدند .
پير ضعيف نحيف دريادل در جاى تنگى ايستاد شمشير خود را مثل شعله جوالّه بدور خود چرخ داده و اين رجز را مىخواند .