از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٩٠١ - رسيدن سپاه كفرآئين پسر زياد مخذول به چهار فرسخى شام و خبر دادن از ورود اهل بيت عليهم السلام به يزيد پليد
گفت : حسين بن على بن ابيطالب عليهم السّلام .
گفتم : حسينى كه مادرش فاطمه اطهر دختر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله است .
گفت : آرى .
گفتم : انّا للّه و انّا اليه راجعون، اين فرح و شادى از براى قتل پسر دختر پيغمبر است، آيا كشتن او شما را بس نبود كه اسم خارجى نيز براو گذاردهايد .
گفت : اى مرد از اين مقوله سخنان برزبان مياور و برجان خويش رحم كن زيرا اگر كسى نام حسين را بخوبى ببرد گردنش را مىزنند .
سهل مىگويد : زبان بستم و دم فروكشيدم گريان و محزون به دروازه رسيدم ديدم علمهاى بسيار از در دروازه وارد شد، پشت سر طبالان با كوس و كرنا و طبل شادى وارد شدند به يكديگر مىگفتند الرّأس يدخل من هذا الباب سر را از اين دروازه وارد مىكنند مردم پيش مىدويدند هرقدر به سر مطهّر نزديكتر مىشدند فرح و سرورشان زيادهتر مىشد و صدا به هلهله بلند مىكردند در اين اثنا ديدم سر پرنور امام حسين عليه السّلام پيدا شد نور از لب و دهان آنحضرت ساطع بود مثل صورت نورانى پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله در نظر من جلوه كرد .
در كامل السقيفه مىنويسد :
سهل گفت : اوّل سرى كه برنيزه ديدم سر منوّر قمر بنى هاشم ابو الفضل العبّاس عليه السّلام بود چنان تر و تازه بود كانّه لبهاى مباركش در خنده بود و رايت رأس الحسين عليه السّلام فى هيبة عظيمة مع نور يسطع منه سطوعا عاليا و لحيته مدوّرة قد خالطها الشّيب و قد خضبّت بالوسمة سر مطهّر سلطان مظلومان امام حسين عليه السّلام را ديدم با كمال هيبت و عظمت نور سبحانى و ضياء صمدانى از صورت شعشعانى حضرت لمعان مىزد محاسن گردى داشت كه بعضى از موهاى محاسنش سفيد شده بود آثار خضاب رنگ برمحاسن مباركش بود ادعج العينين ازج الحاجبين واضح الجبينين اقنى الأنف متبسّما الى السّمآء شاخصا