از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٤٣٠ - ملحق شدن سى و دو نفر از لشگر عمر بن سعد ملعون به لشگر حضرت امام حسين عليه السلام در شب عاشوراء
زينب خاتون سلام اللّه عليها گذاشتم و آمدم در حالتى كه آن مخدّره را ترس و واهمه برداشته بود از ما بدگمان بود، مىگفت برادر مىترسم اصحاب تو، تو را تنها بگذارند و بدست دشمن بسپارند، جائى كه عليا مخدّره زينب اين گمان را در حق ما ببرد و بترسد يقين دارم همه مخدّرات با او در اين گمان شريك باشند بهتر آنستكه برخيزى برويم اصحاب را جمع كنيم تا امام در خيمه نزد خواهر نشسته برويم پيش روى زنان حرم بايستيم، اظهار چاكرى و نوكرى و ثباتقدم بكنيم شايد اين رعب و هراس از دل خواهر آقاى ما و ساير اهل حرم بيرون آيد زيرا من حالتى از عليا مخدّره مشاهده كردم كه به غير اين چارهاى ندارد .
حبيب فرمود : اطاعت مىكنم، فى الفور از جا جست، اصحاب را ندا كرد كه يا ليوث الوغاء و يا ابطال الصّفا اى شيران بيشه شجاعت و اى دليران عرصه شهامت كه در خيمهها آرميدهايد بيرون بيائيد، صداى حبيب كه بلند شد جوانان هاشمى سراسيمه از خيمهها بيرون دويدند كه يا حبيب چه مىگوئى؟
عرض كرد : اى آقازادهها من با شما عرضى ندارم، زحمت كشيديد برگرديد آسوده باشيد، من با اين اصحاب عرض دارم، پس بانك ديگر برآورد : يا اصحاب الحميّة و ليوث الكريهه اى لشگر بىننگ و اى شيران جنگى بيرون بيائيد .
ناگاه اصحاب جملگى از ميان خيام بيرون دويدند و به دور حبيب صف كشيدند، گفتند : فرمايش چيست؟
حبيب فرمود : ياران خواهر آقاى شما، ناموس حرم كبريا و نيز مخدّرات همه از شما بدگمانند و مىترسند مبادا شما سيّد مظلومان را در ميان دشمن بگذاريد و برويد لهذا گريانند، نالانند چه مىگوئيد آيا همين نحو است كه خانمها خيال كردهاند يا نه؟
همينكه اصحاب باغيرت و حميّت از حبيب اين سخن را استماع كردند و عرق تشيّع آنها به حركت آمد فجرّدوا صوارمهم و رموا عمائمهم شمشيرهاى