از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٢٠٣ - واقعه دو طفلان حضرت مسلم بن عقيل سلام الله عليه به نقل مرحوم ملا حسين كاشفى در كتاب روضة الشهداء
دردمند را از زندان رها كرد على الصّباح آن خبر به پسر زياد رسانيدند، مشكور را طلبيد و گفت : با پسران مسلم چه كردى؟
گفت : ايشان را براى رضاى خدا آزاد كردم و خانه دين خود را با اين عمل ستوده و كردار پسنديده آباد گردانيدم .
ابن زياد گفت : از من نترسيدى؟
گفت : هركه از خداى ترسد از غير او نترسد .
گفت : چه تو را براين داشت؟
مشكور گفت : اى ستمكار نابكار پدر بزرگوار ايشان را به ستم كشتى چه تقريب داشت كه آن دو كودك نارسيده بىگناه را كه داغ يتيمى برجگر داشتند به محنت بند و زندان مبتلا ساختى، من براى حرمت روح سيّد كونين و صدر ثقلين محمّد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ايشان را از بند رهائى دادم و بدانچه كردم اميد شفاعت از آن سرور دارم و تو از آن دولت محرومى .
پسر زياد در غضب شد و گفت : همين لحظه سزاى تو بدهم .
گفت : هزار جان من فداى ايشان باد .
شعر
|
من در ره او كجا به جان و امانم |
جان چيست كه بهر او فدا نتوانم |
|
|
يك جان چه بود هزار جان بايستى |
تا جمله به يك بار براو افشانم |
پسر زياد جلّاد را فرمود تا او را برعقابين كشيد و گفت : اوّل پانصد تازيانهاش بزن آنگه سرش از تن جدا كن .
جلّاد فرمان به جاى آورد، تازيانه اوّل كه زد مشكور گفت : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم و چون دوّم بزد گفت : خدايا مرا صبر ده، چون سوّم بزد گفت : خدايا مرا بيامرز، چون چهارم بزد گفت : خدايا مرا براى محبت فرزندان رسول تو مىكشند چون تازيانه پنجم بزد گفت : الهى مرا به رسول و اهل بيتش در رسان، آنگه