از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ١٨٢ - شهادت مسلم بن عقيل سلام الله عليه
ببر ببام قصر و او را گردن بزن .
بهرصورت قاتل آن حضرت هرخبيث و ناپاكى بود وقتى از ابن زياد فرمان قتل آن بزرگوار را يافت حضرتش را ببام قصر برد در حالى كه آن جناب تكبير مىگفت و استغفار مىنمود و صلوات بررسول خدا و آلش مىفرستاد و در ضمن از اهل كوفه به خدا شكوه مىكرد و در درگاهش عرضه مىداشت : الهى حكم كن ميان اين قوم و ما كه ما را فريب دادند و بعد تكذيبمان نمودند .
ملّا حسين كاشفى در روضة مىنويسد : چون مسلم به بالاى بام قصر رسيد رو بجانب مكّه كرد و گفت : السّلام عليك يابن رسول اللّه آيا از حال مسلم بن عقيل هيچ خبر دارى و بيتى چند فرمود كه ترجمهاش به فارسى اين است :
|
اى باد صبا ز روى يارى |
سوى حرم خدا گذر كن |
|
|
شهزاده حسين را چو بينى |
بنشين حديث مختصر كن |
|
|
هربد كه ز كوفيان بديدى |
فرزند رسول را خبر كن |
|
|
برگوى كه مسلم ستمكش |
شد كشته تو چاره دگر كن |
|
|
مغرور مشو به قول كوفى |
وز فتنه شاميان حذر كن |
ديگرى زبانحال آن حضرت را در آن هنگام چنين به نظم درآورده :
|
توئى آگه ز حال زار غريبان |
كه نيست جز غم و اندوه و ناله يار غريبان |
|
|
به شهر كوفه فتادم غريب نيست كس آگه |
بروزگار كه چون است روزگار غريبان |
|
|
نه قاصدى به جز از آه صبحدم كه فرستم |
سوى وطن كه بدانند حال زار غريبان |
|
|
ندانم آنكه كنم رو كجا غمم بكه گويم |
دريده چرخ بسى پرده ز اعتبار عزيزان |