از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٦٢٣ - مبارزت عبد الله بن الحسن و شهادت آن جوان با سه تن از غلامان
خود غبار الم و غم بردلش نشسته به ميدان آمد و فحش بسيار نسبت به حيدر كرّار و فرزندان نامدار آن حضرت داد .
عبد اللّه را تحمّل نمانده در همان گرمى اسب بتاخت و تيغى محرّف براو فروآورد كه سر و هردو دست و يك نيمه از تنش برزمين افتاد و نيم ديگرش برروى زين ماند، شاهزاده پايش را گرفت از اسب دور انداخت و از مركب به زير آمد و برمركب گرانمايه و تازى او سوار شد و مبارز طلبيد .
لشگريان از ضرب تيغ او هراسان شده سر در پيش انداختند و هول و هيبتى از وى در دل دشمنان افتاد عبد اللّه چون ديد كه هيچ مبارزى به ميدان او نمىآيد دلتنگ شده خواست خود را برسپاه دشمنان زند ناگاه ديد نيزهاى قوى در آن صحرا افتاده فى الحال آن را ربود و گرد سر گرداند و روى به ميمنه لشگر نهاد و صف ايشان را از جاى بركند و دوازده كس را به طعن نيزه بيفكند و برگشته نزد امام عليه السّلام آمد و عرض كرد :
يا عمّاه العطش !!
حضرت امام عليه السّلام فرمودند : اى روشنائى ديده عمّ و اى بهجتافزاى سينه پر غم الحال جدّ و پدرت تو را آب خواهند داد و مرحم راحت برجراحتهاى دل تو خواهند نهاد .
پس عبد اللّه بدين بشارت مسرور گشته روى به ميدان نهاد، قرب پنج هزار مرد به يكبار براو حمله كردند و با تير و تيغ و نيزه و سنان و ناوك و زوبين و خنجر زخم بروى مىزدند تا از كار بازماند و حمله كرده خواست كه به يك طرف بيرون رود نگذاشتند .
عبّاس بن على عليه السّلام كه علمدار لشگر امام عليه السّلام بود خود با برادرش عون بن على عليه السّلام به مدد عبد اللّه آمده او را از ميان لشگر بيرون آوردند و عبد اللّه زخم بسيار خورده بود و آهسته مىراند ناگاه بنهان بن زهير از عقب وى درآمد و