از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ١٤٥ - خروج حضرت مسلم بن عقيل عليه السلام در كوفه و محاصره دار الاماره
ايستاده بود و فرياد مىكرد :
اى اهل كوفه خيرگى نكنيد، اكنون لشگر شام مىرسد و امير عبيد اللّه قسم خورده اگر ساعتى ديگر به همين طغيان بمانيد چون ظفر يابد عذر شما را قبول نمىكند، بىگناه را بجاى گناهكار و حاضر را به جاى غائب مؤاخذه مىنمايد .
چون مردم پست و بىهمّت اين سخنان را شنيدند برخود ترسيده، گفتند :
اينها بزرگان و خيرخواهان مايند، پذيرفتن رأى رؤسا لازم است، بنا را برعادت ذميم قديم خود گذاشته كه الكوفى لا يوفى ( كوفى وفاء ندارد )
شعر
|
وفا متاع شريفى است در ديار نكوئى |
از اين متاع چرا در ديار كوفه نباشد |
بهرصورت آن بىوفاها همچون بنات النّعش يا مانند ملخهاى پراكنده متفرّق شدند و شمشيرهاى خود را در غلاف نموده رو به خانهها كردند و در بين راه استغفار كرده و شيطان را لعنت مىنمودند حتى زن بود كه مىآمد دست پسر يا برادر خود را مىگرفت و مىگفت : نور ديده مردم كه رفتند تو چرا ماندهاى ! ؟ تو نيز برگرد !
برادر به برادر مىرسيد و مىگفت : به جهت اين آشوب فرداست كه لشگر شام كوفه را با خاك يكسان مىكند، ما را با جنگ و شرارت چه كار، به همين طريق رو به خانهها نهادند .
رفتن مسلم به مسجد و پراكنده شدن مردم بعد از تمام شدن نماز و غربت جناب مسلم
پس از آنكه هانى بن عروه گرفتار دست ابن زياد شد، مسلم ديگر نتوانست در خانه او قرار گيرد امر فرمود جار زدند مردم شيعه را خبردار نمايند و خود از خانه هانى بيرون آمد و خروج كرد، جمعيّت بسيارى از همه قبائل و طوائف به جناب