از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٤٢٧ - ملحق شدن سى و دو نفر از لشگر عمر بن سعد ملعون به لشگر حضرت امام حسين عليه السلام در شب عاشوراء
ساعتى تنها نمىگذارى تا به حال خود باشم و قدرى برغريبى خود و جوانانم بنالم كه فردا مجال گريستن ندارم؟
هلال مىگويد : من خود را برقدمهاى امام عليه السّلام انداخته عرض كردم : قربانت شوم مادرم در عزاى من بگريد چطور شما را تنها گذارم با آنكه شمشير من بركمر و اسبم در زير ران من مىباشد البته شما را تنها نخواهم گذاشت .....
پس از آن هلال مىگويد : ديدم حضرت قدرى در گودى قتلگاه با اشگ و آه بود و سپس رو به خيمهگاه آورد، من با خود گفتم ببينم حالا آقا به كجا مىرود، ديدم از در خيمهها گذشت تا به در خيمه خواهرش زينب خاتون رسيد وارد خيمه شد .
زينب خاتون چون برادر را ديد سپندآسا از جا برخاست برادر را استقبال كرد و متكّائى نهاد و برادر را برسر مسند نشانيد .
امام عليه السّلام نيز خواهر را پهلوى خود نشانيد و به وصيّت نمودن مشغول شد و وقايع و مصيبات فردا را براى خواهر بازگو فرمود
شعر
|
گفت اى خواهر غمديده بىياور من |
يك زمانى بنشين در برم اى خواهر من |
|
|
خالى از اشگ كن اين ديده چون دريا را |
تا بگويم به تو من واقعه فردا را |
|
|
تو مهين دختر زهرائى و ناموس رسول |
پرورش يافته جسم تو در آغوش بتول |
|
|
باش آگه كه اجل دست گريبان منست |
اين شب آخر عمر من و ياران منست |
|
|
آخر عمر من و اوّل بىيارى تو است |
شب قتل من و ايّام گرفتارى تو است |