از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ١٣٣ - گرفتار شدن هانى بن عروه بدست عبيد الله بن زياد
هانى آمده و او را در صفّه درب خانه ديدند كه نشسته است، گفتند : ما يمنعك من لقاء الامير ( چه باعث شده كه به ديدار امير نمىآئى ) امير از تو زياد ياد مىكند و همه روزه احوال مىپرسد و مىگويد : اگر بدانم نقاهتى دارد به عيادتش مىروم .
هانى فرمود : بلى چند روزى كسالت داشتم ميسّر نمىشد در دربار حاضر شوم .
عمرو بن حجّاج گفت : بعضى به عرض امير رساندهاند چنين نيست و نقاهتى ندارى و همه روزه سالما به در صفّه خانه مىنشينى و مخصوصا از امير كنارهگيرى مىكنى، چرا بايد خدمت امير نرسى و اسباب اتّهام و غضب براى خود فراهم كنى، اين سستى و كندى و بىمهرى را از خود دور كن مهيّا شو الآن باتّفاق شرفياب حضور شويم، پس به اصرار و تدبير آن فرومايگان هانى لباس حضور طلبيد و سپس برقاطرى سوار شد باتّفاق اهل نفاق تا بنزديك دار الاماره صحبتكنان آمد همينكه چشمش به قصر افتاد در خيال فرورفت و در ذهنش خطور كرد مبادا ابن زياد از حال من خبردار شده و من را براى مؤاخذه طلب كرده، نه مىتوانست برگردد و نه دل گواهى ميداد به دار الاماره داخل شود لذا با رنگ پريده و بدنى لرزان رو كرد به حسّان بن اسماء خارجه و گفت :
يابن الاخ انّى و اللّه لهذا الرّجل لخائف ( به خدا سوگند من از اين مرد بيمناكم ) بگذاريد برگردم، اى حسّان بگو ببينم در مجلس ابن زياد از من چه صحبت مىشد و چه مىگفت، تو چه شنيدى، رأى تو در آمدن من چيست؟
حسّان گفت : عمو جان و الله من برتو هيچ نمىترسم، انديشه در دل خود راه مده كه اصلا به جان و آبروى تو ضررى نخواهد رسيد .
البتّه حسّان از هيچ جا خبر نداشت و نمىدانست كه معقل غلام به حيله و تدبير به خانه هانى را پيدا كرده و وقايع را براى ابن زياد گفته و او را به جهت همين خواستهاند كه مسلم را به چنگ آورند .