از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٢٢٠ - كسانى كه حضرت امام حسين عليه السلام را از خروج مكه و رفتن به كوفه منع كردهاند
چون سلطان شهيدان و سيد مظلومان عازم شد از مكّه معظّمه به جانب كوفه توجّه فرمايد خبر رفتن و حركت حضرت در مكّه منتشر شد چندين نفر حضرت را از رفتن ممانعت كرده و دلائل آوردند حضرت قبول نفرمود، از جمله عبد اللّه بن عباس بود كه سابقا باتّفاق عبد اللّه بن عمر خدمت حضرت آمدند و خواستند حضرت را از مكّه به مدينه برگردانند حضرت قبول ننمود تا آنكه بسمع عبد اللّه بن عباس رسيد كه پادشاه عالمين اراده نموده كه نه در مكّه بماند و نه بمدينه مراجعت كند بلكه مصمّم شده به عراق عرب رفته و به كوفه وارد شود لذا خدمت حضرت آمد و بعد از مراسم تحيّت و سلام به خاك پاى مبارك عرضه داشت : تصدّقت گردم :
شعر
|
فلك را سربلندى در پناهت |
ستاره خاكروب بارگاهت |
|
|
هزاران كام دل در دامنت باد |
هزار اقبال در پيرامنت باد |
|
|
دلت خالى مباد از شادمانى |
خزون باد از شمارش زندگانى |
هرچند مثل تو خداوندگارى را مثل من ذرّه بىمقدارى نصيحت كند و راهنمائى نمايد كمال قصور در ادراك دارد ولى قربانت، بيا از مكّه بيرون مرو و از حرم جدّت رسول خدا مفارقت منما كه پدر بزرگوارت امير عليه السّلام ترك حرمين نمود و به عراقين توجّه فرمود ديدى چه به او رسيد، اهل كوفه همان مردمانند كه با برادرت حسن مجتبى چهها كردند، خيامش غارت كردند، زخم براو زدند و به دست دشمن سپردند و جناب شما از ايشان در امان نباشيد و برقولشان اعتماد نفرمائيد كه به سخن كوفى وثوقى نيست .
حضرت از براى سكوت ابن عبّاس فرمود : يابن عمّ، پسر عمّم مسلم بن عقيل نامهها به من نوشته و از بيعت هشتاد هزار مرد مرا خبردار كرده و خود اهل كوفه هم كتابت به من نوشتهاند و التماسها نمودهاند كه بدان صوب توجّه كنم و ايشان