از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٩٥٧ - بىتابى نمودن فاطمه دختر سيد الشهداء عليه السلام براى پدر و از دنيا رفتنش در خرابه شام
بارى شرح حال پراختلال اين دختر چنين است :
در روز عاشوراء بعد از شهادت اقارب و احباب امام مستضام ميان خيام آمد به جهت وداع مخدّرات بااحترام و كان للحسين عليه السّلام بنت عمرها ثلث سنوات فجعل يقبّلها و قد نشفت شفتاها من العطش مىفرمايد در ميان آن خيل پردگيان حضرت را دخترى بود سه ساله پيش آمد ديد پدر را اراده سفر دارد دامن پدر گرفت و حضرت وى را در برگرفت شروع كرد صورت از گل نازكتر آن دختر را بوسيدن و لبهائى كه از تشنگى مثل غنچه بىآب پژمرده بود مكيدن و در دامن نشانيدن تسلى ميداد و آن دختر مظلومه رو به پدر كرده گفت يا ابتاه العطش العطش فانّ الظّماء قد احرق بابا تشنهام خيلى تشنهام كه عطش جگر مرا آتش زده حضرت وى را تسلى ميداد و لباس جهاد در برمىكرد بعد از پوشيدن اسلحه جنگ و وصايا و سفارش زين العابدين عليه السّلام خواست از خيمه بيرون آيد آن طفلك باز دامن پدر گرفت و گريه آغاز كرده گفت يا ابه اين تمضى عنّا فرمود اجلسى عند الخيمة لعلىّ اتيك بالمآء نورديده همين در خيمه بنشين شايد بروم براى تو آب بياورم اين بفرمود و عازم ميدان شد حتّى دنى نحو القوم و كشفهم عن المشرعة خود را به لشگر زد مردم را مثل جراد منتشر از كنار شريعه دور كرد خود را به آب رسانيد لشگر فرياد كردند يا حسين عليه السّلام تو آب مياشامى اعراب به خيمه عيالت ريختند حضرت با آنكه ميدانست آن خبر حقيقت ندارد معهذا آب نخورده بلكه بجاى آب تير به دهان خورده مركب تاخت روى به خيام آورد آن دختر ديد پدر از دور مركب مىتازد مىآيد از جا جست و پيش دويد دو دست زير بغل گرفت و با زبان عرض كرد يا ابه هل اتيتنى بالماء بابا جان آب از براى من آوردى؟
امام فرمود نه نورديده صبر كن شايد بار ديگر بياورم و دومرتبه روى به معركه آورد ديگر آن دختر روى پدر نديد ليكن وقتى خيل اسيران و جمله زنان از بزرگ و كوچك به قتلگاه شهيدان آمدند و كنار گودى قتلگاه كشته امام عليه السّلام را در خون