از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٩٥٩ - بىتابى نمودن فاطمه دختر سيد الشهداء عليه السلام براى پدر و از دنيا رفتنش در خرابه شام
بسرش افتاد در كنج خرابه زانو بغل گرفت سر بىكسى برزانو نهاد از هجران پدر اشگ مىريخت و مىگفت
|
بابا در اين خرابه سازم به بينوائى |
چشم براه مانده شايد ز در درآئى |
|
|
اى باب مهربانم شد آب استخوانم |
برلب رسيده جانم نزدم چرا نيائى |
|
|
بازار شام ديدم دشنامها شنيدم |
دشوارتر نديدم از اين خرابه جائى |
|
|
روز اندر آفتابم شب روى خاك خوابم |
غم نان و گريه آبم نه فرش و متكائى |
|
|
اين دختران شامى پر زير سر گذارند |
بالين من شده خشت غافل چرا ز مائى |
|
|
بودى هميشه جايم در روى دامن تو |
از تو نديده بودم اينگونه بىوفائى |
از اين مقوله با خيال پدر گفتگو داشت سر روى خاك غمناك نهاد آنقدر گريه كرد كه زمين از اشگ چشمش گل شد در اين اثنا وى را خواب درربود در عالم واقعه ديد سر پدر ميان طشت طلا در پيش روى يزيد است و با چوب خود برلب و دندان پدر مىزند و الرّأس يستغيث الى ربّ السّمآء و مىبيند سر پدر در زير چوب استغاثه به درگاه خدا مىكند آن صغيره مظلومه از ديدن سر پدر و خوردن چوب به فزع و جزع درآمد با وحشت از خواب بيدار شد تبكى و تقول وا ابتاه و اقرّة عيناه وا حسيناه چنان صيحه كشيد كه خرابهنشينان پريشان شدند فرياد مىكرد آه وا ابتاه وا قرّة عيناه اى پدر غريب من اى طبيب دردهاى من عمّه و خواهر به گرد وى حلقه زدند و سبب ضجّه و اضطراب وى را پرسيدند آن صغيره