از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٩٥٨ - بىتابى نمودن فاطمه دختر سيد الشهداء عليه السلام براى پدر و از دنيا رفتنش در خرابه شام
غلطان ديدند فرأين جثّة بلا رأس فسقطن عليه و يكثرن بالبكاء و العويل ديدند كه بدنى بىسر افتاده همه خود را به روى نعش آقا انداختند سكينه خاتون خون از گلوى پدر مىگرفت و موى پريشان خود را رنگين مىكرد همچنين عليا مكرّمه زينب عليها السّلام كه با حسرت قطرات عبرات از ديده مىباريد فاخذت البنت الى حضنها و جعلت تغطىّ وجهها بفاضل ردنها لئلّا ترى اباها مخضّبا بالدّماء يعنى عليا مكرّمه زينب آن دختر صغيره را در دامن گرفته بود با آستين پيراهن صورت دختر را گرفته بود كه مبادا چشم آن معصوم به كشته به خون آغشته پدر بيفتد آن حالت ببيند و آن دختر از آن عقل و شعورى كه داشت مىدانست كه چه خبر شده و براى چه جلو چشم او را مىگيرند فرمود دعونى اقبّله و اطلب منه ما وعدنى به يعنى واگذاريد مرا تا بوسهاى از جمال پدر بردارم و بمن وعده كه داده مطالبه كنم زنها مىگفتند نورديده لا تراه الأن و غدا ياتى و معه ما تطلبين يعنى حالا پدر را نمىبينى رفته فردا خواهد آمد آب از براى تو مىآورد حاصل الكلام آنروز گذشت ليكن پيوست احوال پدر مىپرسيد و زارزار مىگريست كه اين ابى و والدى و المحامى عنّى كجاست پدر من تاج سر من پناهگاه من بهرنحوى كه بود زنها او را آرام مىكردند تا آنكه از كربلا به كوفه و از كوفه به شام بردند در بين راه از رنج شترسوارى بسيار آه و زارى داشت و گاهگاه به خواهرش سكينه خاتون مىگفت ايا اخت قد ذابت من السّير مهجتى خواهر اين شتر بس كه مرا حركت داده دل و جگرم آب شده آخر از اين ساربان بيرحم درخواست كن ساعتى شترها را نگاهدارد و يا آهسته راه ببرد كه ما مرديم از ساربان بپرس كه ما كى به منزل مىرسيم .
چون به شام خراب رسيدند مجلس يزيد ديدند و ويرانه منزل كردند دل نازك آن دختر در خرابه به تنگ آمد ديد نه فرشى نه چراغى نه آبى و نه غذائى روز برابر آفتاب شد زنان در گريه و زارى و آنى آسوده نيستند در يك شبى شور ديدن پدر