از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٥٠٦ - توصيف وهب بن عبد الله بن حباب كلبى و شهادت آن نوجوان
گيرند و در قيامت جفت و قرين وى باشند، اى جوان داعيه جان باختن دارد و من از وى هيچ تمتعى نيافتهام و ديگر آنكه در اين صحرا غريب و بيچارهام نه مادرى و نه پدرى و نه برادرى و نه خويش و نه غمگسارى و نه مددكارى دارم حاجتم آن است كه چون ترك زندگى اين دنيا كند و مرا بىكس گذارد در عرصهگاه محشر مرا بازطلبد و بىمن قدم به بهشت نگذارد .
عرض ديگر آنكه مرا به شما بسپارد و شما هم مرا به خانم خانمها عليا مخدّره بانوى حرم خدا حضرت مقدسه زينب خاتون بسپاريد تا جان در بدن دارم كنيزى خانمها و خانم كوچكها را بكنم .
امام حسين عليه السّلام و اصحاب از سخن آن نوعروس گريان شدند .
جوان گفت يابن رسول اللّه قبول كردم كه در روز قيامت وى را بازطلبم و چون به دولت شفاعت جدّ بزرگوارت رخصت دخول به بهشت را يابم بىوى قدم در آن منزل ننهم و من او را به شما سپردم و شما به مخدّرات سپاريد اين بگفت و اذن جهاد از امام عليه السّلام گرفت آمد به خيمه اسلحه حرب پيش كشيد و برتن پوشيد با عذارى چون گل شكفته و رخسارى چون ماه دو هفته زره داودى در بر، خودى عادى برسر، نيزه در دست، سپر مكّى بردوش افكند برمركبى چون عمر گرامى رونده و چون اجل ناگهان برخصم رسنده سوار شد بوسط ميدان آمد اين رجز بخواند :
|
ان تنكرونى فانا بن الكلب |
عبل الذّراعين شديد الضّرب |
|
|
انا غلام واثق بالرّب |
لا ارهب الموت بذات الحرب |
|
|
افوز بالجنّة يوم الكرب |
سپس قصيدهاى در مدح امام حسين عليه السّلام ادا كرد بعد از آن اسب كوهپيكر در آن روى دشت بجولان درآورد و لعبى چند نمود و هنرى چند اظهار فرمود كه آشنا و بيگانه، دوست و دشمن براو آفرين گفتند آنگه مبارز طلبيد، هركه به مصاف او