از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٥٠٥ - توصيف وهب بن عبد الله بن حباب كلبى و شهادت آن نوجوان
وهب دست عروس را گرفت و نشست با روى باز و زبان گرم و نرم گفت :
اى بانوى دمساز و اى مونس دلنواز و اى جان شيرين خبر دارى از حال زار فرزند رسول خدا صلوات اللّه و سلامه عليه كه در چنين بيابانى گرفتار لشگر كفر گشته و از غربت آن حضرت مرا جان به لب آمده مىخواهم نقد جان نثار مقدمش گردانم و آيت سعادت از مصحف شهادت برخوانم تا فردا رضاى خدا و شفاعت محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و خشنودى بتول عذراء و عنايت على مرتضى صلوات الله عليهما قرين حال و رفيق ما گردد .
عروس آهى از دل بركشيد گفت :
اى يار غمگسار من و اى انيس وفادار من هزار جان من فداى بندگان امام حسين عليه السّلام كاش در شريعت زنان را رخصت حرب كردن بود تا من نيز جانم را فداى آقا مىنمودم زيرا اين بزرگوار نه آن محبوبى است كه بتوان از جان در راه او مضايقه كرد و نه آن سرورى است كه از سر بتوان درگذشت و نه آن دلبرى است كه توان رضاى دل او را از دست داد با اينحال من چگونه سر راه تو را مىگيرم !!! امّا مىدانم هركه امروز در اين صحراى پرسوز جان فداى اين مظلوم كند حور از قصور بانشاط و سرور استقبال او خواهد نمود و تمناى آن دارد كه در بهشت برين با وصال وى قرين باشد و من مىترسم چنانچه در دنيا از تو محروم ماندهام در عقبى نيز از جمال تو محروم باشم و تو به جمال حور بنگرى و متعرّض من نشوى، اگر از خواهش من ملول نمىشوى برخيز برويم خدمت فرزند رسول و نور ديده فاطمه بتول در محضر آن سرور با من شرط كن بىمن قدم به بهشت نگذارى تا رسم مهربانى را در دار السّرور بسر بريم .
وهب عالى حسب قبول كرد لذا هردو نفر برخاستند محضر مبارك سلطان دو عالم رفتند، عروس با تضرّع و زارى و جزع و بيقرارى گفت يابن رسول اللّه شنيدهام هرشهيدى كه از مركب برزمين مىافتد حوران بهشتى سرش را به كنار