از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٥٠٤ - توصيف وهب بن عبد الله بن حباب كلبى و شهادت آن نوجوان
فرد
|
چو در خواب باشم توئى در خيالم |
چو بيدار باشم توئى در ضميرم |
ولى درعينحال خودت بنگر ببين عزيز فاطمه در اين بيابان پربلاء چگونه غريب و تنها مانده و هرچه استغاثه مىكند كسى به فريادش نمىرسد و از هركه پناه مىخواهد ياريش نمىنمايد مىخواهم كه امروز مرا از خون خود شربتى دهى تا شيرى كه از پستان من خوردهاى برتو حلال گردد و تمنّا دارم كه نقد جان برطبق اخلاص نهاده خدمت امام حسين عليه السّلام روى تا فرداى قيامت از تو راضى باشم .
وهب گفت : اى مادر مهربان آرام باش كه اطاعتت كرده و نيمه جانى كه دارم آنرا فداى شاه دو عالم مىكنم مضايقهاى نيست امّا دلم به جانب آن نوعروس نگران است كه در اين غربت با ما موافقت كرده و هنوز از نهال وصال ما ميوهاى نچيده اگر اجازت بفرمائى بروم و از او حلاليّت بطلبم و به مرگ خود دلداريش بدهم .
مادر گفت : اى نور ديده برو امّا زنان ناقص عقلند، مبادا كه به افسون تو را بفريبد زيرا زنان راهزن مردانند مبادا به سخن وى از دولت سرمدى و سعادت ابدى محروم گردى .
وهب گفت : مادر خاطر جمع دار كه من كمر محبّت امام حسين عليه السّلام را چنان برميان بستهام كه ابدا با سرانگشت فريب نمىتوان آنرا گشود .
فرد
|
بر روى صفحه دل از وفاى دوست |
نقشى نوشتهاند كه نتوان ستردنش |
پس وهب نزد نوعروس آمد، ديد كه وى غمناك در گوشه خيمه اندوهناك سر به زانوى غم نهاده و در بحر غم فرورفته و دانههاى اشگ بررخسارش جارى است تا نگاهش به قامت سروآساى وهب افتاد از جا برخاست و استقبال كرد،