از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ١٣٥ - گرفتار شدن هانى بن عروه بدست عبيد الله بن زياد
مىشناسى؟
هانى سر بزير انداخت و به دست خود نگاه مىكرد، بعد سر بلند نمود و گفت :
اى امير به سخنان من گوش كن و آنها را بپذير، به خداى آسمان و زمين سوگند كه من خواهش آمدن مسلم به خانه خود را نكردم، بلكه خود سر زده از در خانه من بدر آمد و زنهار خواست مرا حيا مانع شد كه او را نااميد ساخته و پناه ندهم، اكنون امير اختيار دارد فرمان بدهد كه بعدها از من غائله و خطائى سر نزند، دست مىدهم كه بعدها مخالفت ننمايم، اگر مىفرمائى گرو بدهم و بروم مسلم را از خانه خود بيرون كنم تا هرجا خواهد برود و من هم از زمام و جوار او بيرون آيم .
ابن زياد گفت : و الله از پيش من بيرون نخواهى رفت تا آنكه مسلم را حاضر كنى .
هانى فرمود : به خدا سوگند چنين كارى نخواهم كرد كه مهمان به دست خود به تو دهم .
ابن زياد گفت : و الله بايد او را حاضر كنى .
هانى فرمود : البتّه از اين مطلب بگذر كه از آئين شريعت و طريقت و مروّت بدور است كه پناهى خود را بدست تو بسپارم تا او را بكشى .
هرچند ابن زياد اصرار و حضّار مجلس مبالغه كردند به جائى نرسيد، مسلم بن عمرو باهلى پيش آمد و گفت : اصلح اللّه الامير، اذن بدهيد من با او قدرى صحبت بدارم شايد از من بشنود پس دست هانى را گرفت برد در گوشه قصر هردو نشستند، گفت برادر من از مثل تو عاقلى حيف است كه خود را با اين شكوه و جلال براى يك نفر در عرضه هلاكت آورى و قوم و عشيره و اهل و عيال خود را ضايع گذارى و به كشتن دهى، اين مرد كه به تو پناه آورده با امير خويشاوندى دارد البتّه از ناحيه امير ضررى به او نخواهد رسيد و از انصاف و مروّت تو هم چيزى كم نخواهد شد مقصّر را به سلطان سپردن عار نيست، بلكه نزد عقلاء خلاف رأى