پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٦٣٥ - نكته
اطاعت او فراخواند، تا لذت سلطنت كردن را بچشد، پادشاه خواسته او را پذيرفت ولى دستور داد خنجر آبدارى را بر يك مو ببندند، و درست بالاى تخت سلطنت آن جايى كه او مىنشيند آويزان كنند، آن شخص هنگامى كه روى تخت نشست از خوشحالى در پوست نمىگنجيد، ناگهان چشمش به خنجرى افتاد كه تنها به يك مو آويزان بود، بدنش لرزيد، چون احتمال مىداد هر لحظه بر سر او فرود آيد، مىخواست فرار كند گفتند ساعتى بنشين تا زمان تو پايان يابد، او با ترس و وحشت نشسته بود و پيوسته دعا مىكرد كى مىشود كه زمان او پايان گيرد، و از اين منطقه خطرناك بگذرد. او فهميد كه اگر سلطنت دورنماى زيبايى دارد، هزاران خطر اطراف آن را گرفته است، حتى ممكن است نزديكترين نزديكان انسان- همان طور كه تاريخ به ياد دارد- قصد جان انسان كند، و با اين همه مشكلات كه در زندگى مادى دنياست، بقا و دوامى ندارد، تا انسان تلاش مىكند و با هزاران خون جگر وسايل رفاهى فراهم مىسازد، بايد برچيند و راهى ديار آخرت شود، و به گفته يكى از آخرين خلفاى جبّار اموى:
«لمّا حلالنا الدّهر خلا منّا؛ آن زمان كه زندگى براى ما شيرين شد از ما جدا گشت» [١].
يا به گفته آن شاعر با ذوق:
|
اهل دنيا چون مسافر، خفت و خوابى ديد و رفت |
در مسافرخانه دنيا، شبى خوابيد و رفت |
|
|
خفته شب خوابهايى نغز و شيرين ديده بود |
با مدادان تا به هوش آمد همه پاچيد و رفت |