احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ٣٢٠ - بخش دوم احتجاج پيامبر اكرم
شدهام مرا به باد ناسزا مىگيرند مرا خدمت خود پنهان نگهدار وقتى پيش تو آمدند سؤال كن نظرشان در باره من چيست؟ تا بشنوى قبل از اطلاع نسبت به ايمان من چه عقيدهاى در بارهام دارند و بعد از اطلاع چه خواهند كرد.
پيامبر اكرم ٦ عبد الله بن سلام را پنهان كرد در خانه خود و گروهى از يهودان را احضار نمود و اسلام را بر آنها عرضه داشت ولى ايشان انكار نمودند فرمود چه كسى را قبول داريد؟ بين من و شما حكومت كند گفتند عبد الله بن سلام را. فرمود او چگونه شخصى است نزد شما گفتند او رئيس ما است و پسر رئيسمان و سرور و فرزند سرور ما و عالم و پسر دانشمند ما است مردى پارسا و پدرى پارسا داشت و بسيار زاهد و متدين است.
فرمود اگر او به من ايمان آورد آيا شما ايمان خواهيد آورد گفتند خدا او را از اين شر نگهدارد باز سؤال كرد آنها همين جواب را دادند پيامبر اكرم در اين موقع صدا زد خارج شو عبد الله و براى آنها اظهار نما آنچه خدا برايت آشكار نموده از نبوت حضرت محمد ٦.
عبد الله بن سلام خارج شد در حالى كه مىگفت «اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمد عبده و رسوله» همان كسى كه در تورات و انجيل و زبور و صحف ابراهيم و ساير كتب آسمانى نامش برده شده كه نام او و برادرش على بن ابى طالب ياد شده است وقتى يهودان اين سخن را از او شنيدند گفتند اين مرد نادانترين و فرزند مردى نادان و بدترين و فرزند بدترين ما و فاسق پسر فاسقى و نادان و فرزند نادانى است چون اينجا نبود ما نخواستيم در باره او به بدى ياد كنيم و او را غيبت نمائيم.
عبد الله رو به پيامبر اكرم نموده عرض كرد من از همين مطلب مىترسيدم. او ايمان خوبى داشت و يهودان همسايهاش سخت در پى آزار عبد الله بودند يك روز پيامبر اكرم ٦ در شدت گرما ميان مسجد بود كه عبد الله بن سلام وارد شد بلال اذان براى نماز گفته بود مردم نيز بعضى در ركوع و برخى در قيام و گروهى در سجده بودند تا چشم پيامبر اكرم ٦ به او افتاد ديد رنگش تغيير كرده و از دو چشمش اشك مىبارد فرمود چه شده عبد الله؟
گفت يا رسول الله يهودان به من حمله كردند هر چه در منزل داشتم از من به امانت گرفته و شكستند و هر چه از آنها به امانت خواستم ندادند بعد با هم قرار گذاشتند كه با من مخالفت نكنند و حتى سخن نگويند و هرگز آميزشى ننمايند آنها به خانواده من نيز چنين