احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ٢٤٦ - بخش دوم آنچه از معصومين
سخنان او را بشنوم.
نزد پيامبر اكرم ٦ رفت و گفت از اشعارت برايم بخوان فرمود اينها شعر نيست كلام خداست كه آن را ملائكه و انبياء و رسل خوش مىدارند گفت برايم مقدارى بخوان. پيامبر اكرم ٦ سوره حم السجده را خواند همين كه رسيد به آيه فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ.
موى بر تن وليد مرتعش شد و تمام مويهاى سر و ريشش راست ايستاد به خانه خود برگشت و ديگر به مجموع قريش برنگشت. قريش پيش ابا جهل رفتند و گفتند: اى ابو الحكم وليد متمايل به دين محمد ٦ شده ديدى بر نگشت پيش ما.
ابو جهل با عجله پيش وليد رفت و به او گفت عمو ما را بىآبرو كردى و رسوا شديم و دشمن ما را سرزنش مىكند به دين محمد ٦ گرائيدى. گفت من به دين او نپيوستهام ولى سخنانى بس دشوار شنيدم موى بر تنم راست شد. ابو جهل پرسيد خطبه است؟ گفت نه خطبه سخنى پيوسته است و اين كلام پراكنده و غير مشابه با هم است. گفت شعر است گفت نه من اشعار عرب را كوتاه و بلند و وزن رمل و رجز آنها را شنيدهام اينها شعر نيست. گفت پس چيست؟ گفت اجازه بده در اين مورد بيانديشم، فردا صبح گفتند يا ابا عبد الشمس بالاخره نظرت در مورد سؤال ما چه شد؟ گفت بگوئيد سحر است زيرا بر دل مىنشيند خداوند در مورد او اين آيات را فرستاد ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً او را وحيد مىناميدند چون به قريش گفته بود به من اجازه بدهيد يك سال تنها پردهدارى كعبه را به عهده بگيرم و تمام شما يك سال ديگر را بعهده بگيرند ثروت زيادى داشت و داراى باغهاى زيادى بود و ده پسر داشت و ده بنده داشت كه در اختيار هر كدام آنها هزار دينار بود براى تجارت و به اين مبلغ در آن زمان قنطار مىگفتند بعضى گفتهاند قنطار يك پوست گاو پر از طلا است اين آيه ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً تا صَعُوداً گفته است كوهى است كه نام آن صعود است.
إِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ يعنى انديشيد كه چگونه اين كلام تهيه شده و مرتب گرديده ثُمَّ نَظَرَ ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ گفت از روى تمسخر نگاهى كرده ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اسْتَكْبَرَ فَقالَ إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ يُؤْثَرُ تا سَقَرَ كه محلى است در جهنم فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ يعنى از شير درنده.