احتجاجات (ترجمه جلد 4 بحار الأنوار) - علامه مجلسی - الصفحة ٢٧٥ - بخش اول احتجاجى كه پيامبر اكرم
را بهتر مىداند كه آنها را از بين ببرد طبق خواسته تو.
بعضى از خواستههاى تو محال و امكان ندارد. پيامبر خدا تو را آشنا مىكند و بهانههايت را از بين مىبرد و راه را بر مخالفت تو مىبندد و با استدلال تو را مجبور به تصديق نبوتش مىنمايد تا چارهاى از قبول آن نداشته باشى.
بعضى ديگر از خواستههايت دليل كه دشمنى مىورزى و عناد و تمرد دارى و دليل و برهان نمىپذيرى كسى كه چنين باشد معالجه او بوسيله عذاب خدا است كه او را در جهنم يا بوسيله شمشير دوستان خود معذب نمايد.
اينكه گفتى ايمان نمىآورم، مگر چشمهسارى جارى كنى در مكه چون سرزمين سنگلاخ و كوهستانى است و اين سرزمين را به جاى سنگ انباشته از خاك كنى و نهرها در آن جارى سازى چون ما نيازمند به چنين چيزها هستيم.
تو چنين درخواستى مىكنى با اينكه نسبت به دلائل خدا جاهلى، بگو ببينم اگر چنين كارى انجام دهم با همين كار، من پيامبر مىشوم؟ گفت نه مگر طائف كه خود در آنجا چندين باغ دارى زمينهاى سنگلاخ نداشته كه تو خود آنها را آباد كردهاى و زير كشت آوردهاى و جوى در آن جارى كردهاى. جواب داد چرا فرمود آيا غير تو ديگران نيز چنين كارهائى نكردهاند جواب داد چرا.
فرمود: تو و آنها با چنين كارى پيامبر شدهايد؟ جواب داد نه. فرمود اگر اين كار را من هم انجام بدهم دليل بر نبوتم نمىشود. آن سخن تو مثل اينست كه بگوئى: من به تو ايمان نمىآورم مگر از جاى حركت كنى و روى زمين راه بروى مثل مردم يا بگوئى مگر غذا بخورى مانند مردم.
اما اين سخن تو كه گفتى يا داراى باغى باشى از خرما و انگور كه خود بخورى و به ما نيز بدهى داراى جويها و نهرهاى جارى باشد. مگر تو و دوستانت باغهاى خرما و انگور در طائف نداريد مىخوريد و به دوستان نيز مىدهيد و جويها در ميان درختان جارى است با داشتن چنين چيزى پيامبر مىشويد؟ گفت نه.
فرمود: پس چرا چيزهائى درخواست مىكنيد از پيامبر كه در صورت انجام دليل بر صدق گفتارش نمىشود اگر خواسته شما را بپذيرد تازه دليل بر كذب اوست چون استدلال