مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٣٠ - خبر شهادت مسلم و هانی
«لَمْ یبْقِ مَعَهُ الّا اهْلَ بَیتِهِ وَ صَفْوَتَهُ» فقط خاندان و نیکان اصحابش با او باقی ماندند که البته عده آنها در آن وقت خیلی کم بود (در خود کربلا عدهای از کسانی که قبلًا اغفال شده و رفته بودند در لشکر عمر سعد، یک یک بیدار شدند و به اباعبداللَّه ملحق گردیدند)، شاید بیست نفر بیشتر همراه اباعبداللَّه نبودند. در چنین وضعی خبر تکان دهنده شهادت مسلم وهانی به اباعبداللَّه و یاران او رسید. صاحب لسان الغیب میگوید: بعضی از موّرخین نقل کردهاند امام حسین علیه السلام که چیزی را از اصحاب خودش پنهان نمیکرد، بعد از شنیدن این خبر میبایست به خیمه زنها و بچهها برود و خبر شهادت مسلم را به آنها بدهد، درحالی که در میان آنها خانواده مسلم هست، بچههای کوچک مسلم هستند، برادران کوچک مسلم هستند، خواهر و بعضی از دخترعموها و کسان مسلم هستند.
حالا اباعبداللَّه به چه شکل به آنها اطلاع بدهد؟ مسلم دختر کوچکی داشت. امام حسین وقتی که نشست او را صدا کرد، فرمود: بگویید بیاید. دختر مسلم را آوردند. او را روی زانوی خودش نشاند و شروع کرد به نوازش کردن. دخترک زیرک و باهوش بود؛ دید که این نوازش یک نوازش فوق العاده است، پدرانه است، لذا عرض کرد: یا اباعبداللَّه! یابنَ رسول اللَّه! اگر پدرم بمیرد چقدر ... [١]؟ اباعبداللَّه متأثر شد، فرمود:
دخترکم! من به جای پدرت هستم. بعد از او من جای پدرت را میگیرم. صدای گریه از خاندان اباعبداللَّه بلند شد. اباعبداللَّه رو کرد به فرزندان عقیل و فرمود: اولاد عقیل! شما یک مسلم دادید کافی است، از بنی عقیل یک مسلم کافی است؛ شما اگر میخواهید برگردید، برگردید. عرض کردند: یا اباعبداللَّه! یابنَ رسول اللَّه! ما تا حالا که مسلمی را شهید نداده بودیم در رکاب تو بودیم، حالا که طلبکار خون مسلم هستیم رها کنیم؟ ابداً، ما هم در خدمت شما خواهیم بود تا همان سرنوشتی که نصیب مسلم شد نصیب ما هم بشود.
و لا حول ولا قوّة الّا باللَّه العلی العظیم و صلّی اللَّه علی محمّد و آله الطّاهرین.
[١]. [افتادگی از متن پیاده شده از نوار است.]