مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨٦ - شعارهای اباعبداللَّه علیه السلام
همیشه سزاوارتر است از زیر بار ننگ ذلت رفتن. مردم دنیا! بدانید اگر حسین حاضر است که تا آخرین قطره خون خود و جوانانش ریخته شود، برای چیست. حسین در دامن پیغمبر و علی بزرگ شده است (تعبیر از خودش است)، از پستان زهرا شیر خورده است.
خطبهای دارد اباعبداللَّه در روز عاشورا، در آن وقتی که از نظر ظاهر همه امیدها قطع شده است و هر کسی [در آن شرایط] باشد خودش را میبازد. ولی این خطبه آنچنان شور و احساسات دارد که گویی آتش است که از دهان حسین بیرون میآید، اینقدر داغ است! آیا این جملهها شوخی است:«الا وَ انَّ الدَّعِی ابْنَ الدَّعِی قَدْ رَکزَ بَینَ اثْنَتَینِ بَینَ السِّلَّةِ وَالذِّلَّةِ، وَ هَیهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ» [١]؟!.
پسر زیاد از شمشیرش خون میچکد. پدر سفّاکش بیست سال قبل آنچنان از مردم کوفه زهرچشم گرفته بود که تا مردم کوفه شنیدند پسر زیاد مأمور کوفه شده است، خودبه خود از ترس به خانه هایشان خزیدند، چون او و پدرش را میشناختند که چه خونخوارهایی هستند. همینکه پسر زیاد به کوفه آمد و امیر کوفه شد، به خاطر رعبی که پدرش در دل مردم کوفه ایجاد کرده بود، مردم از دور مسلم پراکنده شدند.
اینقدر مردم مرعوب اینها بودند! امّا حسین خطاب به مردم کوفه میفرماید:«الا وَ انَّ الدَّعِی ابْنَ الدَّعِی» مردم! آن زنازاده پسر زنازاده، آن امیر و فرمانده شما «قَدْ رَکزَ بَینَ اثْنَتَینِ بَینَ السِّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ» (گریه استاد) میدانید به من چه پیشنهاد میکند؟ میگوید:
حسین! یا باید خوار و ذلیل من شوی و یا شمشیر. به امیرتان بگویید که حسین میگوید:«هَیهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ» حسین تن به خواری بدهد؟! (گریه استاد) آیا او خیال کرده که من مثل او هستم؟ «یأْبَی اللَّهُ ذلِک لَنا وَ رَسولُهُ وَ الْمَؤْمِنونَ وَ حُجورٌ طابَتْ وَ طَهُرَتْ» (گریه استاد) خدا میخواهد حسین چنین باشد. شما مگر نمیدانید، آن زنازاده مگر نمیداند که من در چه دامنی بزرگ شدهام؟ من روی دامن پیغمبر بزرگ شدهام، روی دامن علی مرتضی بزرگ شدهام، من از پستان فاطمه شیر خوردهام (گریه استاد). آیا کسی که از پستان زهرا شیر خورده باشد، تن به ذلت و اسارتِ مثل پسر زیاد میدهد؟!«هَیهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ» ما کجا و تن به خواری دادن کجا؟! شعار حسین در روز عاشورا از این تیپ است. آقایان سردستهها که برای دستههای خودتان شعار میسازید، ببینید
[١]. اللّهوف، ص ٤١.