مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٩٠ - ٣ مساوات اسلامی
غفاری. این شخص سیاه است و ظاهراً بعد از آزادیاش، از درِ خانه اهل بیت پیغمبر دور نشده است یعنی حکم یک خدمتکار را در آن خانه داشته است. در روز عاشورا همین جون سیاه میآید نزد اباعبداللَّه و میگوید: به من اجازه جنگ بدهید. حضرت میفرماید: نه، برای تو الآن وقت این است که بروی بعد از این در دنیا آقا باشی، اینهمه خدمت که به خانواده ما کردهای بس است، ما از تو راضی هستیم. او باز التماس و خواهش میکند. حضرت امتناع میکند. بعد این مرد افتاد به پای اباعبداللَّه و شروع کرد به بوسیدن که آقا! مرا محروم نفرمایید، و بعد جملهای گفت که اباعبداللَّه جایز ندانست که به او اجازه ندهد. عرض کرد: آقا! فهمیدم که چرا به من اجازه نمیدهید؛ من کجا و چنین سعادتی کجا! من با این رنگ سیاه و با این خون کثیف و با این بدن متعفّن شایسته چنین مقامی نیستم. فرمود: نه، به خاطر این نیست، برو. میرود و رجز میخواند، کشته میشود. اباعبداللَّه به بالین این مرد رفت. در آنجا دعا کرد، گفت:
خدایا در آن جهان چهره او را سفید و بوی او را خوش گردان، خدایا او را با ابرار محشور کن (ابرار مافوق متّقین هستند، «انَّ کتابَ الْابْرارِ لَفی عِلِّیینَ» [١])، خدایا در آن جهان بین او و آل محمّد شناسایی کامل برقرار کن.
دیگری رومی است (ترک هم گفتهاند). وقتی از روی اسب افتاد، اباعبداللَّه خودشان را به بالین او رساندند. اینجا دیگر منظره فوق العاده عجیب است. در حالی که این غلام بیهوش بود و روی چشمهایش را خون گرفته بود، اباعبداللَّه سر او را روی زانوی خودشان قرار دادند و بعد با دست خود خونها را از صورت و از جلوی چشمانش پاک کردند. در این بین که به حال آمد، نگاهی به اباعبداللَّه کرد و تبسمی نمود. اباعبداللَّه صورتشان را بر صورت این غلام گذاشتند، که این دیگر منحصر به همین غلام است و علی اکبر؛ درباره کس دیگری تاریخ چنین چیزی را ننوشته است:
«وَ وَضَعَ خَدَّهُ عَلی خَدِّهِ» [٢] یعنی صورت خودش را بر صورت او گذاشت. او آنچنان خوشحال شد که تبسم کرد:«فَتَبَسَّمَ ثُمَّ صارَ الی رَبِّهِ (رضی اللَّه عنه)» [٣].
گر طبیبانه بیایی به سر بالینم | به دو عالم ندهم لذت بیماری را | |