مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٧٥ - داستان شهادت قاسم بن الحسن علیه السلام
دوست نداشتم که زنده باشم و پسرم چنین سرنوشتی پیدا کند. خبر رسید به اباعبداللَّه که برای فلان صحابی شما چنین جریانی رخ داده است. حضرت او را طلب کردند. از او تشکر نمودند که تو مرد چنین و چنانی هستی، پسرت گرفتار است، یک نفر لازم است برود آنجا پولی، هدیهای ببرد و به آنها بدهد تا اسیر را آزاد کنند.
کالاهایی، لباسهایی در آنجا بود که میشد آنها را تبدیل به پول کرد. فرمود: اینها را میگیری و میروی در آنجا تبدیل به پول میکنی و بچهات را آزاد میکنی. تا حضرت این جمله را فرمود، او عرض کرد:«اکلَتْنِی السِّباعُ حَیاً انْ فارَقْتُک» [١] درندههای بیابان زنده زنده مرا بخورند اگر من چنین کاری بکنم. پسرم گرفتار است، باشد. مگر پسر من از شما عزیزتر است؟!
داستان شهادت قاسم بن الحسن علیه السلام
در آن شب، بعد از آن اتمام حجّتها وقتی که همه یکجا و صریحاً اعلام وفاداری کردند و گفتند: ما هرگز از تو جدا نخواهیم شد، یکدفعه صحنه عوض شد. امام علیه السلام فرمود: حالا که اینطور است، بدانید که ما کشته خواهیم شد. همه گفتند: الحمدللَّه، خدا را شکر میکنیم برای چنین توفیقی که به ما عنایت کرد؛ این برای ما مژده است، شادمانی است. طفلی در گوشهای از مجلس نشسته بود که سیزده سال بیشتر نداشت.
این طفل پیش خودش شک کرد که آیا این کشته شدن شامل من هم میشود یا نه؟ از طرفی حضرت فرمود: تمام شما که در اینجا هستید، ولی ممکن است من چون کودک و نابالغ هستم مقصود نباشم. رو کرد به اباعبداللَّه و گفت:«یا عَمّاه!» عمو جان!«وَ انَا فی مَنْ یقْتَلُ؟» آیا من جزء کشته شدگان فردا خواهم بود؟ نوشتهاند اباعبداللَّه در اینجا رقّت کرد و به این طفل- که جناب قاسم بن الحسن است- جوابی نداد. از او سؤالی کرد، فرمود: پسر برادر! تو اول به سؤال من جواب بده تا بعد من به سؤال تو جواب بدهم.
اول بگو:«کیفَ الْمَوْتُ عِنْدَک؟» مردن پیش تو چگونه است، چه طعم و مزهای دارد؟
عرض کرد:«یا عَمّاه احْلی مِنَ الْعَسَلِ» از عسل برای من شیرینتر است؛ تو اگر بگویی که من فردا شهید میشوم، مژدهای به من دادهای. فرمود: بله فرزند برادر، «امّا بَعْدَ انْ تَبْلُوَ بِبَلاءٍ عَظیمٍ» ولی بعد از آنکه به درد سختی مبتلا خواهی شد، بعد از یک ابتلای بسیار
[١]. بحارالانوار، ج ٤٤/ ص ٣٩٤.