مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٢٤ - فرق تبلیغ با امر به معروف و نهی از منکر
سرشت انسانهاست. میگوید پیغمبران آمدهاند به مردم بگویند: ایهاالنّاس! آن پیمانی که در سرشت خود با خدای خود بستهاید، ما وفای به آن پیمان را از شما میخواهیم نه چیز دیگر.«وَ یذَکروهُمْ مَنْسِی نِعْمَتِهِ» پیامبران یادآوراناند.«وَ یحْتَجّوا عَلَیهِمْ بِالتَّبْلیغِ» و برای اینکه پیام خدا را به مردم ابلاغ کنند و از این راه با مردم اتمام حجّت نمایند.«وَ یثیروا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقولِ» [١] (چه جملههای عجیبی!) میفرماید: در عقلهای مردم، در فکر مردم، در روح مردم، در اعماق باطن مردم گنجهایی مدفون است؛ گنجهایی عقلانی در عقل مردم وجود دارد، ولی روی این گنجها را خاک و غبار پوشانیده است؛ پیغمبران آمدهاند تا این غبارها و لایههای خاک را بزدایند و این گنجی را که مردم در درون خود دارند به خود آنها بنمایانند. هر فردی در خانه روح و روان خود گنجی دارد و از آن بیخبر است؛ پیغمبران آمدهاند آن گنج را بنمایانند تا هرکس با کمال شوق و شور و ابتهاج درصدد بیرون آوردن گنج خودش باشد.
پیغمبران خدا همه مبلّغند به این بیان که عرض کردم، ولی همه مشرّع نیستند. این است که پیغمبران خدا دو دستهاند: پیغمبرانی که هم مشرّعند و هم مبلّغ، و پیغمبرانی که فقط مبلّغند. پیغمبران مشرّع یعنی پیغمبران قانونگذار که عدهشان خیلی کم است؛ جمعاً پنج تا میشوند: نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و خاتم الأنبیاء صلی الله علیه و آله. ولی همه پیغمبران، مبلّغ رسالات الهی هستند همچنانکه آمر به معروف و ناهی از منکر هستند.
اینکه شنیدهاید یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر آمدهاند، هر پیغمبری برای بشر قانون نیاورده؛ آنها که قانون آوردهاند محدودند. سایر پیغمبران مبلّغ پیامی بودهاند که پیغمبران مشرّع آوردهاند، و آنها را پیغمبران تبلیغی باید گفت. همانطور که بعد از پیغمبر آخرالزمان و خاتم، پیغمبر مشرعی نخواهد آمد، بعد از او پیغمبر مبلّغی هم نخواهد آمد ولی مبلّغ باید باشد، چطور؟ چون دوره ختمیه دوره کمال و بلوغ بشر است. در این دوره آن وظیفهای را که صد و بیست و چهار هزار پیغمبر منهای پنج تا انجام میدادند (و درواقع خدا خودش انجام میداد، یعنی پیغمبرانی را برای این کار مبعوث میکرد)، یعنی تبلیغ را، باید مردم عادی انجام بدهند. این است که مبلّغین واقعی اسلام، پیامبرانِ پیامبرند، یعنی پیام پیامبر را به مردم میرسانند.
[١]. نهج البلاغه فیض الاسلام، ص ٣٣ (خطبه اول، قسمت ٣٦).