مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٥١ - چند نمونه از امر به معروف های غلط
نجابتی که داشت و اینکه پایبند اصول دیانت بود، هیچ تسلیم این آقا نمیشد. هر وسیلهای برانگیخت که او را گول بزند، نشد که نشد. دیگر تقریباً مأیوس شده بود.
گذشت. یک روز دید کسی از طرف این دختر پیغامی آورد و خلاصه او آمادگی خود را برای اینکه با هم باشند و مدتی خوش باشند، اعلام کرد. شاهزاده تعجب کرد. رفت سراغ او، دید بله آماده است. در زمینه این قضیه تحقیق کرد که این دختر که آن مقدار به نجابت و عفت خودش پایبند بود، چگونه یکدفعه رو آورد به عیاشی و فسق و فجور؟
معلوم شد قضیه از این قرار بوده که یک آقای کشیش بعد از اینکه احساس میکند که این دختر یک روح مذهبی دارد، به خیال خودش برای اینکه او را مذهبیتر کند، روزی از این دختر وقت میگیرد و میآید سراغ او. میگوید: من برای تو هدیهای آوردهام. ظرفی بوده و روی آن حولهای قرار داشته است. هدیه را جلوی او میگذارد و حوله را برمیدارد تا آن را نشان بدهد. یک وقت آن دختر میبیند یک کلّه مرده از قبرستان آورده. تا چشمش میافتد، تکان میخورد، میگوید: این چیست؟ میگوید:
این را آوردم تا شما دربارهاش فکر و مطالعه کنید، ببینید دنیا چقدر بیوفاست.
آنچنان نفرتی در دل این دختر به وجود آورد که نه تنها اثر موعظهای نبخشید، بلکه از آن وقت فکر کرد، گفت: من به عکسش عمل میکنم؛ دنیایی که عاقبتش این است، این چهار روز عمر را اساساً چرا به این اوضاع بگذرانیم؟ به سوی عیاشی کشیده شد.
این هم یک جور موعظه و نصیحت کردن است، و باور کنید که در میان مواعظ و نصایحی که افراد میکنند، امر به معروفها و نهی از منکرهایی که صورت میگیرد، بسیاری از خود همینها منکر است. من خودم داستانی دارم:
در ایامی که در قم بودیم، تازه این شرکتهای مسافربری راه افتاده بود. آمدیم به قصد مشهد سوار شدیم. بعد از مدتی من احساس کردم راننده اتوبوس نسبت به شخص من که معمّم هستم، یک حالت بغض و نفرتی دارد. نه من او را میشناختم و نه او مرا میشناخت. ما یک سابقه شخصی نداشتیم. در ورامین که توقف کرد، وقتی خواستم از او بپرسم که چقدر توقف میکنید، با یک خشونتی مرا رد کرد که دیگر تا مشهد جرأت نکنم یک کلمه با او حرف بزنم. پیش خودم توجیهی کردم، گفتم لابد این لااقل مسلمان نیست، مادّی است، یهودی است. پیش خودم قطع کردم که چنین چیزی است. یادم هست آن طرف سمنان که رسیدیم، بعدازظهر بود، من وقتی رفتم وضو بگیرم تا نماز بخوانم، همین راننده را دیدم که دارد پاهایش را میشوید. مراقب او