مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٦ - دوستی خدا، بالاتر از همه دوستیها
میدهد. اینطور از صدای هاتف فهمیدم که سرنوشت ما مرگ است؛ ما داریم به سوی سرنوشت قطعی مرگ میرویم. [علی اکبر سخنی میگوید] درست نظیر همان حرفی که اسماعیل علیه السلام به ابراهیم علیه السلام میگوید [١]. گفت: پدرجان!«اوَلَسْنا عَلَی الْحَقِّ؟» مگر نه این است که ما برحقّیم؟ چرا فرزند عزیزم. وقتی مطلب از این قرار است، ما به سوی هر سرنوشتی که میرویم برویم، به سوی سرنوشت مرگ یا حیات تفاوتی نمیکند. اساس این است که ما روی جاده حق قدم میزنیم یا نمیزنیم.
اباعبداللَّه علیه السلام به وجد آمد، مسرور شد و شکفت. این امر را انسان از این دعایش میفهمد که فرمود: من قادر نیستم پاداشی را که شایسته پسری چون تو باشد بدهم. از خدا میخواهم: خدایا! تو آن پاداشی را که شایسته این فرزند است به جای من بده (جَزاک اللَّهُ عَنّی خَیرَ الْجَزاءِ)..
به چنین فرزندی، چقدر پدر میخواهد در موقع مناسبی خدمتی بکند، پاداشی بدهد؟ حالا درنظر بیاورید بعدازظهر عاشوراست. همین جوان در جلوی همین پدر به میدان رفته است و شهامتها و شجاعتها کرده است، مردها افکنده است، ضربتها زده و ضربتها خورده است. در حالی که دهانش خشک و زبانش مثل چوب خشک شده است، از میدان برمیگردد. در چنین شرایطی- و من نمیدانم، شاید آن جملهای که آن روز پدر به او گفت یادش بود- میآید از پدر تمنّایی میکند:«یا ابَهْ! الْعَطَشُ قَدْ قَتَلَنی وَ ثِقْلُ الْحَدیدِ اجْهَدَنی فَهَلْ الی شَرْبَةٍ مِنَ الْماءِ سَبیلٌ؟» پدرجان! عطش و تشنگی دارد مرا میکشد، سنگینی این اسلحه مرا سخت به زحمت انداخته است؛ آیا ممکن است شربت آبی به حلق من برسد تا نیرو بگیرم و برگردم و جهاد کنم؟ جوابی که حسین علیه السلام به چنین فرزند رشیدی میدهد این است: فرزند عزیزم! امیدوارم هرچه
[١]. وقتی ابراهیم علیه السلام به اسماعیل علیه السلام میگوید: فرزندم! مکرر در عالم رؤیا میبینم و اینطور میفهمم که دیگر رؤیای عادی نیست بلکه یک وحی است و من از طرف خدا مأمورم سر تو را ببرم (ابراهیم به فلسفه این مطلب آگاه نیست ولی یقین کرده است که امر خداست)، این فرزند چه میگوید؟ آیا مثلًا گفت: بابا! خواب است، اگر خواب مردن کسی را ببینید عمرش زیاد میشود، ان شاء اللَّه عمر من زیاد میشود؟ نه، گفت:«یا ابَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنی انْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصّابِرینَ» (صافّات/ ١٠٢) پدر! همینکه این مطلب از ناحیه خدا رسیده و وحی و امر خداست کافی است، دیگر سؤال ندارد. وقتی ابراهیم میخواهد سر اسماعیل را ببرد، به او وحی میشود.«فَلَمّا اسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبینِ. وَ نادَیناهُ انْ یا ابْراهیمَ. قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا» (صافّات/ ١٠٣- ١٠٥) ابراهیم! ما نمیخواستیم که سر فرزندت را ببری. هدف ما آن نبود. در آن کار فایدهای نبود. هدف این بود که معلوم شود شما پدر و پسر در مقابل امر خدا چقدر تسلیم هستید، تا کجا حاضرید امر خدا را اطاعت کنید. این تسلیم و اطاعت را هر دو نشان دادید: پدر تا سرحد قربانی دادن، و پسر تا سرحد قربانی شدن. ما بیشتر از این نمیخواستیم. سر فرزندت را نبر.