مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠٤ - ٢ شخصیت خاص یزید
معترض بودن، قبول نداشتن، اطاعت یزید را لازم نشمردن، بلکه مخالفت با او را واجب دانستن. آنها میگفتند باید بیعت کنید، امام میفرمود بیعت نمیکنم. حال در مقابل این تقاضا، در مقابل این عامل، امام چه وظیفهای دارند؟ بیش از یک وظیفه منفی وظیفه دیگری ندارند: بیعت نمیکنم. حرف دیگری نیست. بیعت میکنید؟ خیر.
اگر بیعت نکنید کشته میشوید! من حاضرم کشته شوم ولی بیعت نکنم. در اینجا جواب امام فقط یک «نه» است.
حاکم مدینه که یکی از بنی امیه بود، امام را خواست. (البته باید گفت گرچه بنی امیه تقریباً همه عناصر ناپاکی بودند ولی او تا اندازهای با دیگران فرق داشت.) در آن هنگام امام در مسجد مدینه (مسجد پیغمبر) بودند. عبداللَّه بن زبیر هم نزد ایشان بود.
مأمور حاکم از هر دو دعوت کرد نزد حاکم بروند و گفت: حاکم صحبتی با شما دارد.
گفتند: تو برو، بعد ما میآییم. عبداللَّه بن زبیر گفت: در این موقع که حاکم ما را خواسته است، شما چه حدس میزنید؟ امام فرمود:«اظُنُّ انَّ طاغِیتَهُمْ قَدْ هَلَک» فکر میکنم فرعون اینها تلف شده و ما را برای بیعت میخواهد. عبداللَّه بن زبیر گفت: خوب حدس زدید، من هم همینطور فکر میکنم؛ حالا چه میکنید؟ امام فرمود: من میروم، تو چه میکنی؟ حالا ببینم.
عبداللَّه بن زبیر شبانه از بیراهه به مکه فرار کرد و در آنجا متحصن شد. امام علیه السلام [نزد حاکم مدینه] رفت، عدهای از جوانان بنی هاشم را هم با خود برد و گفت: شما بیرون بایستید؛ اگر فریاد من بلند شد بریزید تو، ولی تا صدای من بلند نشده داخل نشوید. مروان حکم، این اموی پلید معروف که زمانی حاکم مدینه بود، آنجا حضور داشت [١]. حاکم نامه علنی را به اطلاع امام رساند. امام فرمود: چه میخواهید؟ حاکم شروع کرد با چرب زبانی صحبت کردن، گفت: مردم با یزید بیعت کردهاند، معاویه نظرش چنین بوده است، مصلحت اسلام چنین ایجاب میکند ... خواهش میکنم شما هم بیعت بفرمایید، مصلحت اسلام در این است. بعد هرطور که شما امر کنید اطاعت خواهد شد، تمام نقایصی که وجود دارد مرتفع میشود. امام فرمود: شما برای چه از من بیعت میخواهید؟ برای مردم میخواهید، یعنی برای خدا که
[١]. این مرد مدت زیادی حاکم مدینه بوده است و اتفاقاً در مدینه بسیار آبادی کرده. چشمهای در مدینه است که هنوز هم آب آن جاری است و مروان حکم آن را جاری کرده است.