إحقاق الحق و إزهاق الباطل - التستري، القاضي نور الله - الصفحة ٤٤٦ - قصة حرب الجمل
مىشنود از بيرون سراى بانگ بر ام سلمه زد كه اى دختر ابو اميه ما ترا شناخته بوديم و عداوت ترا به آل زبير. (الى أن قال:) ام سلمه از اندرون سراى بجواب عبد اللّه مشغول گشته گفت تو و پدر تو مرا او را مىبريد. (إلى أن قال:) گمان مىبرى مهاجر و انصار را كه راضى و خوشنود شوند به پدر تو زبير و مصاحب او طلحه و على در سلك أحياء باشد و حال آنكه وى بقول پيغمبر عليه افضل الصلاة و أكمل التحيات ولى هر مؤمن و مؤمنة بود؟! عبد اللّه بن زبير گفت: ما اين حديث را از لبان آن سرور در هيچ ساعتي از ساعات نشنيدهايم. ام سلمه گفت: اگر تو نشنيدهاى خاله تو كه عائشة است كه شنيده و اينك خاله تو حاضر است بپرس كه شنيده يا نى و بتحقيق كه ما شنيدهايم از پيغمبر (صلعم) كه فرمود:
علي خليفتي عليكم في حياتي و بعد مماتي فمن عصاه فقد عصاني.
اى عائشة گواهى ميدهى كه از آن سرور چنين شنيدهاى؟ عائشة گفت: آرى. آنگاه ام سلمه از روى نصيحت و نيك خواهى گفت: اى عائشة بترس از خداى در نفس خود در امرى كه ترا رسول صلعم از آن ترسانيده و مباش صاحبه سگان حوأب. و گفت: اى عائشة سوگند ميدهم تو را بخدا كه از پيغمبر صلعم نشنيدى كه فرمود: پس نگذرد از شبها و روزها كه سگان آب حوأب بر يكى از ازواج من صياح و نباح كنند و آن زن كه اين واقعه او را پيش آيد در ميان اهل بغى و فساد و فتنه و عناد باشد. و در آن زمان كه حضرت اين مىفرمود من انائى كه دست داشتم از غايت اضطراب و قلق از دست من بيفتاد و آن سرور رو بجانب من كرد و التفاتى فرمود و موجب اضطراب افتادن آن اناء آب از من پرسيد، گفتم: يا رسول اللّه اضطراب و قلق من از خوف آنست كه مبادا آن زن من باشم، آن سرور تبسمى فرمود و بجانب تو نگاهى كرده گفت: من گمان مىبرم كه آن زن تو باشى، اى حميرا. عائشة ام سلمه را در روايت اين حديث تصديق نمود.
آنگاه ام سلمه با عائشة گفت: بايد كه فريب نيابى از طلحه و زبير و گمان نبرى كه