از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٥٧٧ - شجاعت و شهادت شير بيشه پردلى عابس بن شبيب شاكرى
شعر
|
چو ديدم كه آمد بسان پلنگ |
گرفته دل از خود نهاده به چنگ |
|
|
ز بيمش دلم چون كبوتر طپيد |
زدم صيحهاى برسپاه يزيد |
|
|
كه اين صفشكن عابس شاكريست |
نه برمرده برزنده بايد گريست |
ايّها النّاس هذا اسد الاسود، هذا ابن شبيب لا يخرجنّ اليه احد
اى قوم كسى متوجه جنگ شما شده كه در هنگام حرب برشير ژيان و پيلدمان غالب مىآيد، البته بايد از جنگ با وى احتراز كنيد .
همينكه عابس در وسط ميدان قرار گرفت چون رعد خروشيد و مبارز طلبيد و فرياد زد : الا رجل الا رجل
احدى جرئت ميدانش را نكرد صف لشگر بسته شد
شعر
|
كسى جنگ او را نكرد آرزوى |
خروشى دگر برزد آن نامجوى |
|
|
كه آيا در اين انجمن مرد نيست |
ز صد صف سپه يك همآورد نيست |
باز كسى وى را جواب نداد، عمر سعد فرياد كشيد : اى لشگر حال كه جرئت محاربه با او را نداريد پس از دور و نزديك بروى سنگ بباريد، ناگاه آن سپاه بىنام و ننگ همچون باران بهارى از اطراف خشت و سنگ بربدن آن نامدار پرتاب كردند .
فلمّا رأى ذلك القى درعه و مغفره آن دلاور بىهراس و آن شير شرزه از كردار آن شغالصفتان برخود پيچيد به يكبار خود از سر و زره از تن كند و خود را در ميان تير و سنگ و خشت و كلوخ افكند و بىپروا برآن گروه نااصل حمله آورد