از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٢٢٦ - كسانى كه حضرت امام حسين عليه السلام را از خروج مكه و رفتن به كوفه منع كردهاند
جان بست و به عزم كوى جانان روى آورد و قافله محنتزدگان و سلسله مصيبت ديدگان را از صغير و كبير، از غلام و امير با خود همراه كرد در بين راه طرّماح بن حكيم به سالار شهداء برخورد، گفت : آذوقه براى عيال خود مىبردم آغروق [١] همايون و كوكبه سلطان بى چون نمودار شد دانستم پادشاه حجاز است، آهنگ سفر عراق را دارد خدمت حضرت آمدم عرض كردم مولا :
|
اى در پناه عدل تو آسوده وحش و طير |
وى از كمال عقل تو در روح انس و جان |
قربانت عزيمت كوفه دارى؟
حضرت فرمود : آرى .
طرّماح عرض كرد : فدايت، تشريف مبر، تو را به ذات خدا گول قول اهل كوفه را مخور كه غدر و مكر دارند
|
وتا متاع شريفى است در ديار نكوئى |
از اين متاع نشانى به شهر كوفه نباشد |
و اللّه ان دخلتها لتقتلنّ و انّى اخاف ان لا تصل اليها، به ذات ايزد يكتا اگر وارد كوفه شوى البته كشته خواهى شد و من مىترسم هنوز به كوفه نرسيده كار تو را بسازند و عالمى را بىمولا نمايند .
|
دريغا گل بوستان ولايت |
فروريزد از تندباد خزانى |
|
|
دريغا جوانان شيرينتكلّم |
ببندند لبها ز شيرينزبانى |
قربان خاكپايت رعايا را در خلاصى شخص سلطان و حفظ جان پادشاه كوشش و سعى به قدر الامكان واجب است فانزل اجاء بيا در مأمن من كه نام او اجاء است، منزلگاهى است محكم، كوهى است مستحكم مقابل سلمى كه ما طائفه در ميان اين دو مأمن ساكنيم، اى پسر پيغمبر ما را در آن مأمن تاكنون از دشمن آسيبى نرسيده و احدى از ما ذلّت نديده، اگر لشگر سلم و طور در آن بيايند نتوانند
[١] يعنى بار و بنه