از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٩٦١ - بىتابى نمودن فاطمه دختر سيد الشهداء عليه السلام براى پدر و از دنيا رفتنش در خرابه شام
|
اين الحسين ابى و غاية مطلبى |
و مدلّلى و مقبّلى و مسكّنى |
كو پدر تاجدارم كو باباى بزرگوارم كو آن كسى كه هميشه مرا در آغوش مىگرفت و مىبوسيد
|
ز بابم بيوفائى كى گمان بود |
پدر با من بغايت مهربان بود |
|
|
مگر عمّه ز من رنجيده بابم |
كه كرد از آتش فرقت كبابم |
|
|
اگر زنده است باب تاجدارم |
چرا زد شمر سيلى برعذارم |
|
|
تو گوئى در سفر رفته است بابت |
كند امروز و فردا كاميابت |
|
|
كجا ما را اميد وصل باشد |
گمانم اين سخن بىاصل باشد |
آنقدر گريه كرد روى دامن امام زين العابدى عليه السّلام حتّى غشى عليها و انقطع نفسها تا آنكه غش كرد و نفس وى قطع شد امام عليه السّلام بگريه درآمد اهل بيت رسالت به شيون درآمدند فضجّوا بالبكاء و جدّدوا الأحزان و حشوا على رؤسهم التّراب و لطموا الخدود و شقوا الجيوب و قام الصيّاح آن ويرانه از ناله اسيران يك بقعه گريه شد دختر بيهوش افتاده مخدّرات در خروش برسر مىزدند و سينه مىكوبيدند خاك بسر مىكردند و گريبان مىدريدند كه صداى ايشان در بارگاه به سمع يزيد رسيد طاهر بن عبد اللّه دمشقى گويد سر يزيد روى زانوى من بود براو نقل مىگفتم سر پسر فاطمه هم ميان طشت بود همينكه شيون از خرابه بلند شد ديدم سرپوشى از سر طبق بكنار رفت سر بلند شد تا نزديك بام قصر بصوت بلند فرمود اختى سكتّى ابنتى همشيره من زينب دخترم را ساكت كن طاهر گويد پس ديدم آن سر برگشت رو به يزيد كرد فرمود يا يزيد من با تو چه كرده بودم كه مرا كشتى و عيالم را اسير كردى يزيد از اين ندا و از آن صدا سر برداشت پرسيد طاهر چه خبر است گفتم ظالم نمىدانم در خرابه اسيران را چه اتفاق افتاده كه در جوش و خروشندد و ديدم سر مبارك حسين را كه از طشت بلند شد و چنين و چنان گفت