از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٥٩٩ - ميدان رفتن شاهزاده والاتبار على اكبر سلام الله عليه
آن گروه روباهان را به جهنم فرستاد فاصابته جراحات كثيرة زخم و جراحت بسيار بربدن آن دلاور رسيد و از كثرت زخم كارى تاب و توانائى از دست آن شير شكارى رفت، رو از معركه برتافت و بسوى پدر شتافت و از تشنگى شكايت كرد و عرضه داشت :
يا ابه العطش قد قتلنى فهل الى شربة من الماء سبيل، بابا جان تشنگى مرا كشت آيا راه به آب دارى كه مرا شربتى بچشانى تا قوّت گرفته و با دشمنانت جنگ كنم؟
امام عليه السّلام از روى جوانش خجالت كشيد جواب نگفت همينقدر پسر را در برگرفت و چهره عرقآلود وى را بوسيد و فرمود : حبيبى اصبر قليلا حتّى يسقيك رسول اللّه بكأسه اى ميوه دل و آرام قلبم اندكى صبر كن جدّت رسول خدا از جام خود تو را سيراب خواهد نمود .
شاهزاده بدين مژده دلشاد گشته دوباره به ميدان بازگشت، به يكبار لشگر اشرار از يمين و يسار براو حمله كرده زخم بسيار بروى واقع شد و در آن گيرودار گروه زيادى را روانه جهنم ساخت باز از شدّت عطش به سوى پدر آمد شكايت از تشنگى نمود .
حضرت او را تسلّى مىداد، على اكبر از شدّت تشنگى رو به مدينه كرد عرض نمود : يا جداه العطش
پس رو كرد به نجف اشرف و جدّ خود را خواند كه يا على العطش امام غريب تشنگى پسر را كه به نهايت ديد فرمود :
بنىّ يعزّ على جدّك محمّد صلّى اللّه عليه و آله و على علىّ ان تدعوهم فلا يجيبوك و تستغيث بهم فلا يغيثون، نور ديده على چهقدر برجدّ و پدرت گرانست كه ايشان را بخوانى و نتوانند جواب تو را بدهند و استغاثه كنى بفرياد تو نرسند، نور ديده زبان خود را از دهان بيرون بياور، على اكبر زبان خشگيده مثل كباب نيم سوخته را از دهان بيرون آورد حضرت زبانش را در دهان خود گذارد كه شايد رفع عطش بشود