از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٥٩٨ - ميدان رفتن شاهزاده والاتبار على اكبر سلام الله عليه
گردن آن ملعون را گرفت و چنان بهم پيچيد كه رگ و استخوان گردنش در هم خورد شد و از زينش كنده به زمينش زد كه غريو از لشگر برآمد و جملگى او را تحسين كردند، نزديك بود كه مردم از هول و هيبت و زور و شوكت شاهزاده متفرّق گردند .
عمر سعد بترسيد و مصراع بن غالب را گفت برو و اين جوان هاشمى را دفع كن .
مصراع در برابر شاهزاده آمد گرما گرم براو با نيزه حمله كرد، على اكبر شجاعت را از جدّ و پدر خود به ارث برده بود نعرهاى زد چنانچه همه سپاه از هول نعره او بترسيدند، مصراع از هول جان و هيبت آن صدا بند جگرش گسيخت سپس شاهزاده با تيغ نيزهاش را قلم نمود مصراع دست برد به شمشير و خواست با آن به شاهزاده بزند كه على اكبر خدا را ياد نموده و بررسول او صلوات فرستاد و تيغ را چنان برسر مصراع زد كه تا به روى زين شكافت و او را به دو نيم نمود و مصراع دو پاره شد و هرپارهاش به روى زمين افتاد خروش از سپاه دشمن برآمد، ابن سعد محكم بن طفيل را با ابن نوفل طلبيد و بهريك هزار سوار داده و به حرب شاهزاده فرستاد آن دو سردار با دو هزار سوار رسيدند و برآن دلاور حمله آوردند، شاهزاده حمله آنها را دفع كرد و سپس برايشان تاخت و به يك حمله آن دو هزار سوار را از پيش برداشت و يك تنه آن گروه انبوه را همچون گله روباه و خرگوش به عقب نشاند و فرار كردند آن شير بيشه شجاعت آنها را تعقيب نمود تا به قلب لشگر رسيد و مانند شير گرسنه كه در رمه افتد مىزد و مىكشت تا شور در لشگريان افتاد در ميان آن گيرودار صداى على اكبر به گوش امام عليه السّلام مىرسيد و حضرت هى برميخاست و هى مىنشست و مىفرمود پدر بقربان زور و بازويت لشگر مثل مور و ملخ برشاهزاده حمله مىكردند و گاهى از صولت آن شير بچه عالم امكان مانند روباه فرار مىكردند تا آنكه به روايت مناقب صد و هشتاد نفر از