از مدينه تا مدينه( مقتل) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٥٥ - متن نامه يزيد بيدادگر به وليد بن عتبه
بگويم خواهم گفت .
امام عليه السّلام اين سخنان را به آواز بلند مىفرمود و اصحاب آن حضرت كه گوش برآواز بودند چون آواز آن سرور را شنيدند شمشيرها از زير جامه بيرون آوردند و قصد كردند كه خويشتن را در سراى وليد اندازند، امام حسين بيرون آمد و ايشان را فرمود باز جاى خود شدند و آن حضرت به منزل خويش آمد .
مروان به وليد گفت : سخن من نشنيدى و حسين را حبس نكردى از چنگالمان بدر رفت به خدا سوگند اگر او را حبس كرده يا مىكشتى از اين دغدغه و غوغا خلاصى مىيافتيم .
اين سخنان در ميان بود كه جنجالى برخاست و گروهى از اهل مدينه نزد وليد آمده و گفتند :
به چه جرمى عبد اللّه مطيع را حبس كردهاى؟ بگو او را آزاد كنند و الّا خود ما او را از زندان رها مىكنيم .
مروان گفت : او را به فرمان يزيد محبوس كردهايم، مصلحت آن است كه ما و شما نامهاى به يزيد بنويسيم هرچه او گفت عمل نمائيم .
ابو الجهيم حذيفة العدى برخاست و گفت : شما و ما نامهاى نوشته و بكسى داده تا به شام برده و جواب آن را بياورد و تا نامهرسان مىآيد عبد اللّه مطيع در زندان حبس باشد .
خويشان عبد اللّه مطيع از جاى برخاستند و گفتند : ما هرگز نگذاريم كه او در حبس باشد پس روى به زندان آورده و عبد اللّه را از آن بيرون آوردند و هيچكس مانع و مزاحم آنها نشد .
وليد از اين بىحرمتى دلتنگ شده قصد كرد آن حال را به يزيد بنويسد و از بنى عدى شكايت كند ولى بعدا چون مصلحت نديد ترك آن نمود .
بهرصورت روز ديگر حضرت امام حسين عليه السّلام از منزل خود بيرون آمد تا