درسهای الهیات شفا 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٤
مورد مثال کلام که در فوق ذکر کردیم این سه مفهوم چنین است : ١ - وجود : کلام من وقتی حادث شد وجود دارد . ٢ - مفهوم دیگر عدم قبلی آن است . ٣ - مفهوم سوم ، " وجود مسبوق به عدم " است . اکنون سؤالی که مطرح است این است که فاعل که افاده میکند چه چیز را افاده میکند ؟ وجود را ؟ عدم را ؟ هر دو را ؟ یا وجود متصف به بعد از عدم بودن را ؟ عدم که چیزی نیست ، اعتباری ذهنی است ، عدم معلول در واقع مستند به عدم علت است . پس فاعل وجود مسلما علت عدم نیست ، فاعل وجود را افاده میکند . حال آیا فاعل ، وجود را افاده میکند یا وجود متصف به عدم را ؟ من که موجد کلام هستم ، موجد کلام ام یا موجد کلام بعد از عدم هستم ؟ شیخ میگوید فاعل علت همان وجود است ، آن چیزی که علت افاده میکند وجود است نه آنکه " کون الوجود بعد العدم " را هم علت افاده بکند ، بلکه این یک امر انتزاعی است که بالذات از اینجا انتزاع میشود پس آنچه را که فاعل میدهد فقط وجود است نه عدم و نه وجود متصف به اینکه انه بعد العدم . نسبت چیزی با چیزی یک وقت امکان است ، یک وقت وجوب و گاه ، امتناع . همیشه علت در مورد امکان جاری است و اثر میبخشد . وقتی که یک شیء میتواند باشد یا نباشد علت میخواهد . در مورد وجوب و امتناع ، علت نیست . وجوب ، فوق علل قرار دارد و امتناع نیز دون علل قرار دارد و لذا در مورد هیچیک از آنها ، علیت مطرح نمیشود . شیخ میگوید در حدوث ، علت ، مفید وجود حادث است نه حدوث حادث . حدوث یک مفهوم انتزاعی است که قهرا از چنین وجودی انتزاع میشود . " کون هذا الوجود بعد العدم " ، مجعول به جعل جاعلی نیست ، این منتزع از ذات خود این وجود است . این است که ما همواره گفتهایم که تا ذهن را نشناسیم اساسا نمیتوانیم فلسفه داشته باشیم . در واقع هنر عمده فلسفه این است که فعالیتهای ذهن را میشناسد و اندیشههای واقعیتدار را از اندیشههای ذهنی و اعتباری جدا میکند . مثلا در همین جا میگوئیم که علت حادث کرد معلول را . حرف درستی هم هست . اما در تحلیل دقیق فلسفی میگوئیم که واقع امر این است