درسهای الهیات شفا 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٤
واحد . مثلا اگر بگوئیم جسم یا متحرک است یا غیر متحرک ، این معنای تحرک ، مستوعب است یعنی خارج از جسم نیست ( یعنی جسم حاصر آن است ) اما لازم نیست یعنی ممکن است که یک جسم گاهی متحرک باشد و گاهی ساکن ، پس حرکت هیچگاه نمیتواند فصل جسم باشد . ٣ - عروض این مقسم لازم ، به تبع امر دیگر نباشد . مثال : در طبیعت یک جنس داریم به نام " الف " که شیء " ج " مقسم لازم الف است ( یعنی هر جا که متحد با الف است هیچگاه از آن جدا نمیشود ) اما در عین حال عروض این " ج " بر " الف " ، اولا و بالذات نیست ، بلکه بواسطه و بتبع یک امر دیگر است . مثلا اگر بگوئیم جوهر یا قابل حرکت است یا غیر قابل حرکت ، این تقسیم درست است و لازم هم هست یعنی جوهری که قبول حرکت میکند همیشه قابل است و جوهری که قبول حرکت نمیکند مثل مجردات همیشه همینطور است . اما " قابل الحرکه " فصل جوهر نیست ، زیرا جوهر بما أنه جوهر قابلیت حرکت بخود نمیگیرد بلکه چون جسم میشود قابل حرکت میشود ، پس قابلیت حرکت بتبع جسمیت عارض بر جوهر میگردد . اصولا اگر " ج " عارض بر " الف " میشود چهار صورت قابل تصور است : ١ - چون " الف " ، " الف " است " ج " عارض آن میشود . ٢ - چون " الف " تحت یک معنی اعم از خود قرار دارد ، " ج " بخاطر آن معنای اعم از " الف " عارض آن میشود . ٣ - " ج " عارض میشود به سبب امر اخص از " الف " . ٤ - " ج " عارض میشود به سبب امر مساوی با " الف " . مثال : انسان یک موجود عارف است یعنی موجودی است که در ذات او علاقه بخدا وجود دارد . که انسان است ، عارف است . اما ذکورت ( یعنی مرد بودن ) که عارض انسان میشود از آن جهت عروض این حالت بر انسان از جهت خود انسان است یعنی انسان از آن جهت است که انسان حیوان است نه بخاطر اینکه انسان ، انسان است . ذکورت از مختصات انسان نیست ، پس عروض ذکورت